#_به_من_بگو_لیلی_پارت_36
- یه حواسپرتی دیگه وسط گفتگو؟!
- بله؟!
- هیچی... امروز پنجم مهره، هوا هم خیلی خوبه، کولر هم مشکلی نداره. حالا میشه ادامه بدیم؟
کارن لبخندی زد. این دختر چی می خواست بدونه؟ باید چقدر بهش می گفت؟ چه حرف هایی می زد که فقط وقت این جلسه ها رو پر کنه؟ دختر اخمی کرد و سکوت رو شکست: این رو بدونید که تک تک آدم هایی که جای شما میشینند، انقدر برام مهمند که به خاطرشون نازکشی هم کنم... اما گاهی این به صلاحشون نیست!!!
کارن پوزخندی زد و گفت: یعنی الان داری نازکشی می کنی؟ پس وای به حال شوهرت!
از خودش خجالت کشید که برای لحظه ای به لب های دختر زل زده و منتظر لبخند بود. الان وقت شوخی نبود و باز کردن اخم های این دختر هم هیچ اهمیتی براش نداشت. سرش رو پایین انداخت و به خط اتوی شلوارش نگاه کرد. صداش رو شنید: چرا در مورد مشکلتون با من حرف نمی زنید؟
نگاهش کرد. اخم هاش باز شده بود و گوشه ی لبش تبسم داشت.
- خب خانوم دکتر!...
- من دکتر نیستم، همون محسنی کافیه.
- بله. خانوم محسنی! شما متخصصید... شما بگید مشکلم چیه؟
به چشم های قهوه ای دختر جوون خیره شد. چشم های زنش هم قهوه ای بود. اما تیره تر از این... این قهوه ای روشن کنار پوست نسبتاً تیره اش کمی عجیب غریب نشون می داد. دختر بعد از چند ثانیه نگاهش رو پایین انداخت و صورتش مثل آفتاب مهتاب ندیده ها، یه درجه تیره تر شد. کارن با کلافگی سرش رو به صندلی پشتش تکیه داد و به سقف زل زد. عجب مصیبتی شده بود.
romangram.com | @romangram_com