#_به_من_بگو_لیلی_پارت_355

- خب... من یه روانشناسم!

- ...

- به نظر نمی رسید، آدمی باشه که خودکشی کنه.

چهره ی ماهان جدی تر از قبل شد و با لحن غمگینی جواب داد: تو خودت حقیقت رو می دونی، فقط باور کردنش ناراحتت می کنه... زندگی، آدم ها رو عوض می کنه. بعضی ها نمی تونند انتقامشون رو بگیرند و خفه می مونند، بعضی ها می تونند و تبدیل میشن به هیولا!

بلند شد و گفت: بریم پایین! خانوم پرچمی منتظره.

نسیم با سر تایید کرد و حلاجی جمله های سنگین ماهان رو گذاشت برای بعد. تا حدی حرفش رو قبول داشت. زندگی آدم ها رو عوض می کرد. گاهی هیولاهایی به وجود می اومدند و بین آدم ها منتظر فرصت می موندند.

به طبقه ی اول برگشت و موقع برداشتن کیفش از اتاق مدیر، متوجه نگاه های زیرچشمی خانوم پرچمی شد. جلوی در سمتش چرخید و گفت: من میرم خوابگاه.

- به سلامت.

- ...

- از دست من ناراحت نباش عزیزم. چاره ای ندارم.

- می دونم... خدافظ.

- خدانگهدار.

romangram.com | @romangram_com