#_به_من_بگو_لیلی_پارت_356


از اتاق بیرون رفت و با دیدن مردهای افغان همراه ماهان و خانم نهاوندی، انتهای راهرو، دوباره حالش گرفته شد. قدم هاش رو کندتر برداشت تا اون ها زودتر از حیاط خارج بشند. کارن رو دید که جلوی پله های خروجی ایستاده. بی اراده به طرفش حرکت کرد.

نگاه کارن هم داشت مردهای افغان رو از در حیاط بدرقه می کرد. با دیدن نسیم کنارش، گفت: رفته بودم یه ملاقات کاری، دیر شد.

چند ثانیه طول کشید تا نسیم متوجه بشه که کارن جواب کدوم سوالش رو داده، گفت: یه هفته وقت داشتی، باید میذاشتی امروز؟

ابروهای کارن آروم بالا رفت و دست به سینه جواب داد: به دکتر احتشام بگو که وقت تعیین کرده بود!

- طرف من تویی... نه دکتر... هر اسمی که داشت!

- احتشام!

- همه اش داری از زیر کار در میری.

- چشم! از این به بعد دقت می کنم.

- امروز جبرانی می مونی!

کارن زیر خنده زد و گفت: من بمونم تو حالت بهتر میشه؟

نسیم نمی دونست چرا داره ناراحتیش رو سر کارن خالی می کنه. حتی نمی دونست چرا کارن به جای نیش و کنایه زدن، داره تحملش می کنه!


romangram.com | @romangram_com