#_به_من_بگو_لیلی_پارت_352
نهاوندی: میره تو نوبت... روال کار همینه.
پرچمی: باز که برگشتیم سر خونه ی اول!
ماهان: خانوم محسنی مگه امروز قرار نبود به دخترهای خوابگاه موقت مشاوره بدید؟
لیلی باناباوری به ماهان زل زد. خانوم پرچمی گفت: این بخش تو حیطه ی وظایف شما نیست دختر عزیزم... اتفاقی وارد این بحث شدی و...
لیلی: دقیقاً... اگر وارد نمی شدم چی؟
پرچمی: نسیم جان!
لیلی با ناامیدی عمیقی که هم توی نگاهش پیدا بود و هم توی رفتارش، قدمی به عقب برداشت، کف دست هاش رو مثل گارد دفاعی جلوی خودش نگه داشت و گفت: نه!... من این رو نمی تونم قبول کنم... اینطوری همه ی انگیزه و هدفم واسه خدمت اینجا، زیر سوال میره.
سکوت سنگینی اتاق رو پر کرد. کارن سکوت رو شکست: خانوم محسنی! یه لحظه بیا بیرون صحبت کنیم.
لیلی به طرفش چرخید و گفت: شما چرا دیر کردی؟
کارن از سوال بی ربطش جا خورد. بقیه به هم نگاه کردند. لیلی با گیجی «ببخشید» گفت و از اتاق بیرون زد. کارن خواست دنبالش بره ولی ماهان پیشدستی کرد و بلافاصله پشت سرش در رو بست. بازوی نسیم رو توی نیمه ی راه به حیاط، گرفت و گفت: بریم طبقه بالا!
نسیم نگاهی به صورت جدی ماهان انداخت، بعد به مرد افغان روی صندلی. ناراحت بود. این بار کاری از دستش برنمی اومد و حس سرخوردگی بهش دست داده بود. همراه ماهان از پله ها بالا رفت و وارد یکی از اتاق های موکت پوش شد. هر دو نشستند و نسیم به طرح های موکت خیره شد. می دونست این دفعه اونه که باید نصیحت بشنوه. ماهان برعکس چند دقیقه پیش که مدام مخالفت کرده بود، صداش رو ملایم کرد و گفت: این چه وضعیه نسیم؟ مگه دست من و خانوم پرچمیه؟ فکر می کنی دل ما نمی سوزه؟ نهایتش اینه که خودم پول عملش رو میدم. بعد هم کارهای بیمه اشون درست میشه.
romangram.com | @romangram_com