#_به_من_بگو_لیلی_پارت_347
روی صندلی جلوی میز منشی نشسته بود و جوری به مرد جوون نگاه می کرد که از رو بره و اجازه ی ورود بده. برای کارن عجیب بود که بعد از مدت ها، سر زدن به دانشگاه هیچ حسی رو بهش منتقل نمی کرد. خوشحال بود که یه مدت از این محیط جدا شده. با کنایه به مرد منشی گفت: کار مهمشون تموم نشد؟
- هنوز ده دقیقه نشده جناب دکتر! شرمنده.
- بهشون اطلاع دادید که دکتر مجیدی در جریان این ملاقات هستند؟
- بله... یه لحظه اجازه بدید!
از صندلی بلند شد و به داخل اتاق رفت. کارن با خودش فکر کرد، حالا که کارش گیر بود، همه کلاس میذاشتند! واقعاً نمی فهمید چرا تو این مملکت زندگی شخصی یه نفر انقدر باید توی شغلش تأثیر بذاره... امروز اومده بود یکی از هیأت امنای بیمارستان رو ملاقات کنه ولی از همین برخورد پیدا بود که آبی ازش گرم نمیشه. مرد از اتاق بیرون اومد و گفت: بفرمایید داخل خواهش می کنم!
دکوراسیون اتاق رو از بار آخری که کارن اومده بود، تغییر داده بودند. البته خیلی جزئی. دکتر احتشام یکی از صندلی های میز کوچیک کنفرانس رو تعارف کرد و خودش هم از پشت میزش بلند شد. رو به روی هم پشت میز نشستند و مشغول سلام و احوالپرسی معمول شدند. احتشام خیلی رسمی شروع به صحبت کرد: مشخصه که با دکتر مجیدی رابطه ی خوبی دارید که انقدر هواتون رو داره!
کارن سعی کرد طعنه ی پشت کلامش رو نشنیده بگیره. برای چند لحظه به سر کم مو و پوست تیره ی احتشام نگاه کرد که نشونه ی سن و سال بالاش بود. از اینکه خودش رو با پیرمردها در بندازه خوشش نمی اومد. مخصوصاً آدم های بانفوذی مثل احتشام. بالاخره با لبخند جواب داد: من با همه رابطه ی خوبی دارم.
- بسیار خب! طرح پیشنهادیتون رو ارائه بدید تا بررسی بشه.
- همین حالا؟
- پس کی؟
- فکر می کردم هیأت موسسین تو آمفی تئاتر جلسه تشکیل میدند، اونجا با ویدئو پروژکتور و امکانات ارائه میدم!!
- هنوز واسه این کارها زوده... ساختمون بیمارستان خیلی کار می بره تا تکمیل بشه.
romangram.com | @romangram_com