#_به_من_بگو_لیلی_پارت_344


- چی؟!

با درد توی صورتش سر تکون داد. نسیم گفت: حتماً شوکه شده بودی.

- نمی خواستم باور کنم. نمی تونستم... آخه کامی واقعاً نفس نمی کشید، نبض نداشت. دکتر گفت تا بیمارستان زنده بودند... اگر انقدر گیج نبودم، اگر خودم کنترل کرده بودم... اگر بالا سرش می موندم، شاید الان زنده بود.

- وقتی متوجه علائم حیاتی نشدی، اگر هم بودی کاری از دستت بر نمی اومد. خفگی با آب چیز ساده ای نیست...

- چرا؟ چرا نتونستم خودم رو کنترل کنم؟ چرا نتونستم خونسردیم رو حفظ کنم؟ من جراحم! به بچه ی خودم که رسید نتونستم هیچ کاری کنم.

دوباره اشک از گوشه ی چشمش پایین افتاد و نسیم گفت: کارن بهترین دکترها هم خانواده ی خودشون رو جراحی نمی کنند... تو پدرش بودی، این طبیعیه که تو اون شرایط کنترل خودت رو از دست بدی...

- ...

- تو زودتر از بقیه رسیدی؟

- آره. ماهان هم درست بعد از من اومد.

- تو دکتر بودی... چرا نذاشت جلو بری؟

- از خودش بپرس که افتاد به جون من، حرص دو سالی که ایران بود رو خالی کرد!


romangram.com | @romangram_com