#_به_من_بگو_لیلی_پارت_343
- نه؟
نرمش خاصی توی لحن و چهره اش بود. اینطور که نگاه می کرد، نسیم رو به یاد پنجشنبه ی قبل توی موسسه مینداخت. برای تغییر دادن جو گفت: فکر نمی کنی اگر غزاله با تو ازدواج نمی کرد، زندگیش به اینجا ختم نمی شد؟
برعکس تصور نسیم، عصبانی نشد و با لحن ملایمی گفت: چرا الان باید حرف غزاله رو بزنی؟
نسیم سرش رو سمت شیشه ی جلو برگردوند. کارن جواب داد: نمی دونم... نمیگم من بهترین شوهر دنیا بودم... ولی حقم هم این نبود! کامی فقط چهار سالش بود. می خواست وقتی بزرگ شد، مهندس بشه، برج بسازه. حالا حتی کلاس اول هم...
جمله اش رو ناتموم گذاشت و روش رو چرخوند.
نسیم بعد از سکوت کوتاهی پرسید: سر خاکشون رفتی؟
- فقط یه بار... وقتی بعد از دو هفته برگشتم تهران.
با خجالت ادامه داد: بعد از دو هفته فرار...
- ...
- می دونستم حتماً ماهان هر دو تا رو به مقبره ی خانوادگیشون برده. داخل نرفتم... از پنجره ها قبرهای تازه و گل ها معلوم بود.
- ...
- دکتر اورژانس گفت تا بیمارستان زنده بودند.
romangram.com | @romangram_com