#_به_من_بگو_لیلی_پارت_341
کارن سرش رو به بازوی نسیم تکیه داد و آهی کشید. نسیم ادامه داد: ولی قرار نیست به خاطرش زندگی رو تعطیل کنیم. هر روز که تو به مطب نمیری یه اشتباه بزرگتره! می دونی زندگی چند نفر تو دست های توئه؟
با ناله جواب داد: ولم کن!
صدای ماهان رو از نزدیک در شنیدند: خانوم محسنی!
بعد توی چهارچوب در ظاهر شد و با دیدنشون بی حرکت موند. نسیم به سرعت دست هاش رو عقب کشید و گفت: بله؟
کسی حرفی نمی زد. نسیم بلند شد و رو به کارن گفت: الان بهترید؟
کارن فقط پلک هاش رو بست. نسیم ادامه داد: دیگه کافیه، خواهش می کنم! می تونید بلند شید؟
کارن خودش رو جمع و جور کرد و نسیم رو به ماهان گفت: باز هم عذرخواهی می کنم... امروز به پیشنهاد من مزاحمتون شدیم.
ماهان آهسته گفت: خواهش می کنم.
کارن از جاش بلند شد و سر و وضعش رو مرتب کرد. نسیم از درگیری بینشون نگران بود ولی کارن خسته تر از این حرف ها، بدون هیچ جمله ها بیرون رفت و ماهان هم کنار کشید تا رد بشه. نسیم دوباره از ماهان که هنوز علائم ناباوری توی چهره اش بود، تشکر و خداحافظی کرد. وقتی از ساختمون بیرون رفتند، دم غروب بود و هیچ کدوم تلاشی برای برقراری ارتباط نمی کرد. نسیم به عقب نگاهی کرد و از دور ماهان رو دید. روی ایوان ایستاده بود و رفتنشون رو تماشا می کرد. معلوم نبود حالا درباره ی نسیم چه فکرهایی به سرش زده. از حیاط خارج شدند. کارن قفل ماشین رو باز کرد و خودش رو روی صندلی کنار راننده انداخت. نسیم از درخواست به زبون نیاورده اش پیروی کرد و روی صندلی راننده نشست. کارن صندلیش رو کمی پایین داد و بارونی رو دور خودش پیچید. پلک هاش رو بست و آهسته گفت: مشاور شدی که یه عمر مردم رو نصیحت کنی... تو از مشکلات مردم چی می فهمی آخه؟
- من دارم با مشکلات مردم زندگی می کنم!!
- خودت چی؟ یه زندگی بی دغدغه داری، یه خانواده ی معمولی، یه وجدان آسوده.
حال و هوای سرد و غمناک این عصر نسیم رو به یاد زندگی خودش انداخته بود. به یاد دلیل دوری از خانواده اش، به یاد وحید، کسی که یه زمانی دوستش داشت و قرار بود باهاش ازدواج کنه. کسی که خواسته یا ناخواسته نسیم رو تا چند ماه دیگه، تو عروسی خواهرش میدید... و نسیم نمی دونست باید بعد از این همه سال چه رفتاری جلوش داشته باشه. جواب داد: آدم ها اون چیزی نیستند که نشون میدند.
romangram.com | @romangram_com