#_به_من_بگو_لیلی_پارت_340
با نگاهی به چشم های خیره ی نسیم، روی صورتش دست کشید و آهسته زمزمه کرد: ای کاش خودم بودم... ای کاش ب*غ*لش می کردم.
- بودن ِ تو حقیقت رو عوض نمی کرد، فقط باعث عذابت می شد.
صورتش رو سمت نسیم چرخوند و با ناله گفت: همه ی این ها از گ*ن*ا*ه من بود.
- ...
- من دیگه چجور بابایی ام؟!
نسیم درد پیچیده توی قفسه ی سینه اش رو حس کرد و کنارش زانو زد. دست هاش رو دور شونه های کارن انداخت و گفت: اونی که اینکار رو کرد تو نبودی.
- چرا... من بودم... همه اش تقصیر من بود.
- با سرزنش کردن خودت چیزی عوض نمیشه.
بغض کارن دوباره شکست و گفت: اگر طلاقش نمی دادم، اینطوری نمی شد.
- شاید یه اتفاق دیگه می افتاد.
دوباره به استخر نگاه کرد و دست هاش رو روی صورتش فشار داد. نسیم حلقه ی بازوهاش رو تنگ تر کرد و دوباره به حرف اومد: گذشته رو نمیشه تغییر داد. همین که حالا پذیرفتی چه اتفاقی افتاده خیلی خوبه... زندگی همینه... باید قبول کنی که همه ی آدم ها اشتباه می کنند. بعضی ها رو هم نمیشه جبران کرد. کاری از دست کسی برنمیاد!
romangram.com | @romangram_com