#_به_من_بگو_لیلی_پارت_339

- پدر پدربزرگم، تیمسار غریب نواز.

مردی با سبیل و لباس نظامی توی تصویر پیدا بود. نسیم مطمئن بود که قاب های دیگه هم نقاشی هایی از نسل های مختلف خانواده ی غریب نواز رو نشون میده. پرسید: این تابلوها همیشه اینجا بوده؟

- نه، بعد از ازدواج مجدد مادرم منتقل شدند به راروهای فرعی. من دوباره برشون گردوندم. حداقل اینطوری تنها نیستم.

بعد لبخند زد و پرسید: دوست داری، شجره نامه رو ببینی؟

نسیم برای جواب دادن کمی مکث کرد و بعد مودبانه جواب داد: بله. باید جالب باشه.

دوباره پله ها رو بالا رفتند. انگار ماهان دلیل حضور نسیم رو اینجا کاملاً فراموش کرده بود. جوری با افتخار از شجره نامه حرف می زد که نسیم رو به خنده مینداخت... نمی دونست چه واکنشی باید نشون بده. ماهان سمت کتابخونه راه افتاده بود. هنوز به در نرسیده بودند که صدای کوبیده شدن چیزی توی خونه پیچید.

ماهان در جا ایستاد و به سمت نسیم برگشت. هر دو برای چند لحظه به هم خیره شدند. بعد ماهان مثل اینکه چیزی رو به خاطر آورده باشه، با بیشترین سرعت به طرف پله ها دوید. نسیم با گیجی به در باز مونده ی اتاق کامیار نگاه کرد و ناخودآگاه هر دو دستش رو جلوی لب هاش فشار داد. سمت مسیری که ماهان رفته بود چرخید و شروع به دویدن روی پله ها کرد. ماهان پله ها رو تموم کرد و توی سرسرا به سمت شرق ساختمون دوید. زن خدمتکار رو نادیده گرفت و توی راهروی کوتاهی پیچید. در نهایت به دری آلومینیومی رسید که دستگیره اش شکسته شده و بازمونده بود. داخل رفت و داد زد: اینجا چه غلطی می کنی؟!!

صدای ماهان مثل اکو توی فضا پیچید و نسیم رو به داخل کشوند. برای اولین بار از اینکه کارن رو تو وضعیت ناجوری ببینه می ترسید. اما می دونست که نمی تونه تنهاش بذاره. محتاطانه به داخل قدم گذاشت. فضای بیش از حد سفید و آبی، پنجره های زیر سقف و ستون های کلفت، محیط دلهره آوری ساخته بود. استخر سرپوشیده، کاملاً خشک بود و کارن جلوش، روی سرامیک های موجدار سفید نشسته بود. نگاه خیره اش به استخر خشک و خاک گرفته، حال نسیم رو بد می کرد. انگار حواسش نه به ماهان بود و نه به نسیم. ماهان ناامید از جلب توجه کارن برگشت و از در بیرون رفت. از همون جا داد زد: مگه نگفتم درش رو قفل کنید؟

صدای مردی به گوش رسید: قفل کرده بودم آقا!

- اینطوری؟

نسیم به طرف کارن رفت که چشم هاش سرخ و صورتش خیس شده بود. کنارش خم شد و گفت: آقای دکتر حالتون خوبه؟

پلک زد و رد اشک روی گونه هاش افتاد. نسیم صدای کوبه های قلب خودش رو می شنید. کارن با صدای گرفته گفت: عالی ام!!!

romangram.com | @romangram_com