#_به_من_بگو_لیلی_پارت_338


نسیم همراهش حرکت کرد و به نقاشی نگاه انداخت. ماهان توضیح داد: این نقاشی پدر و مادرمه.

روی تصویر زن و مرد جوون چشم چرخوند. ماهان بیشتر به پدرش شباهت داشت.

- نقاشی قشنگیه... پدر غزاله چطور؟ تابلویی نداره؟

- پدر غزاله برای چی؟! اینجا خونه ی اجدادی پدرمه، نه ایشون.

- ولی مگه...

- بله... پدرم این خونه رو به عنوان هدیه ی ازدواج به نام مادرم کرد. من خیلی کوچیک بودم که فوت شد... در اصل این خونه همیشه مال غریب نواز ها بوده.

با هیجان قاب دیگه ای رو نشون داد که به دیواره ی پله ها نصب شده بود. توضیح داد: ایشون پدربزرگمه... موسس خیریه.

- جداً؟ ایشون بودند؟

- بله.

- چه جالب!

نسیم به مرد شیک پوشی که شبیه مردهای فیلم های هیچکاک، کلاه و پالتو داشت، نگاه کرد و لبخند زد. ماهان سه پله پایین رفت و قاب بعدی رو نشون داد.


romangram.com | @romangram_com