#_به_من_بگو_لیلی_پارت_337

ماهان لبخند محوی زد و گفت: نیازی نیست به من بگید، من خودم مردم!

و در حالیکه روش رو برمی گردوند، زمزمه کرد: فکر نمی کردم هیچوقت لازم بشه، اینو به زنی یادآوری کنم!!

ظاهراً بهش برخورده بود که رفتار نسیم بیشتر خواهرانه و دوستانه است! نسیم برای عوض کردن بحث گفت: چرا از این خونه نمی رید؟ اینجا یادآور اتفاق های بدیه.

- گفتم که... این خونه برام معنای خاصی داره.

- مادرتون همین خونه رو به نام غزاله کرده بود؟

- بله. حالا به من رسیده. توی این یک سال مشغول انحصار وراثت و کارهای مالیاتی بودم...

- اگر بخوایید برگردید کانادا، اینجا رو می فروشید؟

- هنوز نمی دونم... این خونه رو خیلی دوست دارم.

نسیم با تعجب به صورت و لبخند ماهان خیره شد. انتظار همچین چیزی رو نداشت. چطور می تونست خونه ای با این همه خاطره ی بد رو دوست داشته باشه؟! ماهان ادامه داد: من که نمی تونم به خاطر یه تازه به دوران رسیده ی زیر بته ای، خونه ی اجدادیم رو از دست بدم... اینجا خاطره ی خوب هم زیاد داره.

نسیم به صورتش نگاه کرد. انگار بین عشق و نفرت به این خونه دست و پا می زد و نمی دونست کدوم رو انتخاب کنه! نسیم پرسید: اگر غزاله قبل از مرگ طلاق نمی گرفت، خونه به کارن هم می رسید، درسته؟

ماهان سریع به طرفش سر چرخوند و جواب داد: بله... بخشی از خونه و دارایی های غزاله... البته می شد مصالحه کرد.

بعد به تابلویی نزدیک پله ها، اشاره کرد و گفت: این رو ببین!

romangram.com | @romangram_com