#_به_من_بگو_لیلی_پارت_335
نسیم پا تند کرد. کارن در اتاق رو باز کرد و با اولین قدم، سر جاش میخکوب شد. نسیم جلوتر رفت و گفت: چیزی شده؟
از نیم رخش هیچ حسی مشخص نبود، فقط حرکت آرواره هاش از زیر پوست صورتش، نسیم رو نگران می کرد. بدون نگاهی به نسیم گفت: می خوام تنها باشم!
- ولی من...
- برو بیرون!
تا اون لحظه خوب پیش رفته بود و نسیم دلیلی برای چند دقیقه تنها نگذاشتنش نمی دید. نفسش رو با حرص فوت کرد و بیرون رفت. در پشت سرش بسته شد. خونه مثل آپارتمان های کوچیک گرم نبود و تاریکی لابی هم اعصاب نسیم رو تحریک می کرد. مشغول قدم زدن توی لابی بلند شرقی – غربی ساختمون شد که با پرده های ضخیم پوشیده شده بود.
- چی می خوری، بگم برات بیارند؟
نسیم به طرف صدای ماهان چرخید و گفت: هیچی لازم نیست. ممنون.
- بگم شام حاضر کنند؟
- نه نه، باید برم.
- حالت خوبه؟
- بله...
لبخندی زد که خیالش رو راحت کنه. ماهان دوباره پرسید: مطمئنی؟ مشکلی پیش اومده؟
romangram.com | @romangram_com