#_به_من_بگو_لیلی_پارت_334


- خوبه که اینجا احساس راحتی می کنی.

کارن بلند شد و شروع به قدم زدن جلوی قفسه ها کرد. به طرف یه قسمت مجزا رفت و کتاب بزرگی رو از بین جلدهای دیگه اش بیرون کشید. باز کرد و به صفحه ی اول زل زد. نسیم هر واکنشی رو به نشونه ی زنگ خطر می دید. به سمتش رفت و به کتاب نگاه کرد. در واقع بیشتر شبیه آلبوم بود تا کتاب. کارن ورق زد و مشغول نگاه کردن عکس ها شد. نسیم پرسید: این همون آلبوم های گردشگری باید باشه که گفتی!

کارن سر تکون داد. چند ورق دیگه زد و خواست آلبوم رو برگردونه که نسیم از دستش گرفت تا نگاهی بندازه. کارن سمت دیگه ی کتابخونه رفت و نسیم مشغول خوندن نوشته های زیر عکس ها شد. عکس هایی از طبیعت بکر استان های مختلف و حتی آثار باستانی، متن هایی که شرح و توضیح مربوط به عکس بود. حس های مختلفی که نویسنده موقع دیدن اون مکان داشت توی سطر سطر متن خودنمایی می کرد. توصیف های هیجانی و اغراق آمیز در مورد زیبایی هر نقطه، نسیم رو به فکر فرو برده بود. نویسنده ی این متن ها زنی پرانرژی بود که بیشتر از اینکه نقطه ضعف هر چیزی رو ببینه، زیبایی هاش رو می دید. انتخاب کادر و فرم عکس ها، نورپردازی، رنگ ها، سوژه ها و... چیزی نبود که از دست یه زن کینه توز و خودخواه بر بیاد. نسیم کاملاً گیج شده بود. به احتمال زیاد بیماری روانیش خیلی بهش فشار آورده بود. نسیم به خاطر درس و شغلش فرصت سفر نداشت و بدش نمی اومد این آلبوم ها رو قرض بگیره. رو به کارن گفت: واقعاً خیلی جالبند!

کارن به طرفش اومد. کتاب رو از دستش بیرون کشید و به قفسه برگردوند. بعد با گفتن یه جمله ی قصار از حضرت کارن شفیق بیرون رفت. «فقط آدم های بدبخت از خوشبختی هاشون عکس می گیرند تا بقیه ببینند!».

نسیم هم بیرون رفت و در رو بست. کارن امروز خیلی بداخلاق شده بود و نسیم هم مثل زن های توسری خور مدام مدارای حالش رو می کرد. دیگه وقتش بود که سر جاش بشینه! کارن داشت سمت پله ها می رفت. نسیم گفت: صبر کن! کجا؟

- کارم تموم شد.

- هنوز یه جا مونده!

کارن با اخم به طرفش برگشت و گفت: نه، جایی نمونده!

- اتاق کامیار!

نسیم با دیدن حالت پریشون چهره ی کارن دوباره سر جا نشوندن رو بی خیال شد و همون مدارا رو ادامه داد. اگر بهونه می آورد، نسیم اصرار نمی کرد ولی کارن به طرف در نزدیک سوئیت خودشون راه افتاد. وقتی از کنار نسیم رد می شد، با لجبازی گفت: خیله خب! می خوای ببینی حالم خوبه... نشونت میدم... من هیچ مشکلی ندارم.

بعد با نگاهی به عقب، سمت نسیم، ادامه داد: چرا معطلی؟


romangram.com | @romangram_com