#_به_من_بگو_لیلی_پارت_333
منتظر نظر نسیم نموند و از اتاق بیرون رفت. نسیم هم به دنبالش راه افتاد. کارن حتی حرمت اتاق خوابش با غزاله رو هم نگه نداشته بود، حرمت عکس های زنی که چندین سال باهاش زندگی کرده بود. نسیم نمی دونست نفرت کارن از غزاله، قبل از کشتن کامیار هم انقدر زیاد بوده یا بعد از اون حادثه، حس پدرانه اش این نفرت رو تشدید کرده. طول لابی بین اتاق ها رو طی کردند. قبل از اینکه کارن در کتابخونه رو باز کنه زنی بیرون اومد و با دیدن کارن از تعجب خشکش زد. از ظاهر و سنش پیدا بود که باید از خدمه ی خونه باشه. دستمال گردگیری رو توی دستش پیچ و تاب داد و گفت: سلام آقای دکتر!
کارن فقط سر تکون داد و گفت: برو کنار!
زن سریع به خودش تکونی داد و با ترس عجیبی کنار رفت. کارن وارد شد. زن سلامی به نسیم کرد و مشغول برانداز کردنش شد. نسیم با لبخند جواب داد و پرسید: مزاحم کارتون شدیم؟
- نه خانوم، این چه حرفیه.
- شما خیلی وقته اینجا کار می کنید؟
- بله. از وقتی غزاله خانوم دبستان می رفت.
بعد با نگاه زودگذری به مسیر رفتن کارن، لبخند از روی صورتش محو شد و گفت: با اجازه.
- خسته نباشید!
- سلامت باشید!
زن رفت و نسیم وارد کتابخونه شد. قفسه های کتاب پر بود اما فضا بیشتر شبیه اتاق نشیمن بود تا اتاق مطالعه. کارن گوشه ای روی کاناپه ی یک نفره نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد. عمیق توی فکر رفته بود. انقدر که وقتی نسیم جلوش ایستاد متوجه نشد. بعد از دو دقیقه به خودش اومد و گفت: این صندلی من بود.
- ...
- اواخر بیشتر وقتی که خونه بودم، اینجا میگذشت.
romangram.com | @romangram_com