#_به_من_بگو_لیلی_پارت_331

خیلی زود رفت و نسیم رو با کارن تنها گذاشت. نسیم می دونست دو مردی رو با هم رو به رو کرده که هر کدوم، دیگری رو مقصر مرگ عزیزش می دونه. از یک طرف کارن و از طرف دیگه ماهان، یه مرد تنها، توی همچین خونه ی بزرگی، پر از یادگاری های چهار نفر از اعضای خانواده اش. خانواده ای که مرگ وحشتناکی داشتند. باید زندگی سختی می گذروند. نسیم کم کم داشت برای ماهان هم نگران می شد. مشخص بود که چرا همه ی وقت آزادش رو صرف موسسه می کنه... هیچ چیز دیگه ای براش نمونده بود. آهی کشید و رو به کارن گفت: بهتره اول به اتاق خودتون سر بزنی!

کارن بدون گفتن جمله ای به طرف پله های طبقه ی دوم راه افتاد. سقف بلند، فضای کم نور، پله های فرش شده و تابلوهای قدیمی نقاشی و پرتره، همه حس و حال دلهره آوری رو منتقل می کرد. کارن با شلوار و بارونی کرم رنگ مثل ارواح سرگردون از پله ها بالا می رفت و دلشوره ی نسیم هر لحظه بیشتر می شد. دنبال کارن به طبقه ی بالا رفت. دید که از دری وارد شد. به همون طرف رفت. در باز بود و چیزی که قرار بود یه اتاق خواب معمولی باشه، یه سوئیت بزرگ با چند تا پنجره و پرده های کیپ شده بود. میزهای آینه و تخت و کمد و قفسه های مختلف، مبلمان و حتی چند در که به داخل سوئیت باز می شد. داخل رفت و کارن رو ایستاده رو به روی تخت بزرگ قهوه ای پیدا کرد. زیر لب گفت: هیچی عوض نشده!

نسیم هم همین انتظار رو داشت. ماهان کسی نبود که به این زودی چیزی رو جا به جا کنه. نسیم توی اتاق چشم چرخوند. روی قاب عکس ها و نقاشی های دو نفره ی کارن و زنی که تا به حال فقط اسمش رو شنیده بود. غزاله... دختر جوون و زیبایی که توی لباس سفید عروسی لبخند می زد... یا گوشه ی باغ کنار زن مسنی مشغول آبپاشی بود... یا روی کیکی شکل پیانو خم شده بود و شمع فوت می کرد... چهره ی خیلی معصومانه ای داشت. با دیدن این عکس ها چیزی به قلب نسیم چنگ مینداخت. خیلی ناگهانی فقط می خواست از این اتاق و این خونه بیرون بزنه. حس می کرد که وارد حریم کس دیگه ای شده. با این حال به طرف یکی از مبل ها رفت و نشست. باید منتظر می موند و کارن رو زیر نظر می گرفت. اما مرد جلوش هیچ عکس العمل خاصی نشون نمی داد. به سمت نسیم نگاهی انداخت و گفت: این هم تکنیک جدیدته؟

- چی؟

- از سه متری من نزدیک تر نیای!!

نسیم کمی فکر کرد و بعد مودبانه گفت: سرما خوردم. واگیر داره.

کارن پوزخندی زد و در یکی از شیشه های پرفیوم روی میز آرایش رو برداشت. همزمان گفت: از این به بعد قراره هر هفته سرما بخوری؟

- اگر لازم باشه، بله!!

- لازم نمیشه.

خیلی راحت گفته بود که دیگه طرف نسیم نمیاد و نسیم به جای خوشحالی، حس بدی داشت. کارن در رو سمت بینیش برد و بو کشید. بعد اخمی کرد و جلوی آینه انداخت. زیرچشمی به نسیم نگاه کرد و گفت: حتماً فردا میری همین ادکلن رو می خری، نه؟

- چرا؟

- واسه در آوردن حرص من!!

romangram.com | @romangram_com