#_به_من_بگو_لیلی_پارت_329
تمام طول راه حرف دیگه ای رد و بدل نشد. نسیم حالا بعد از فهمیدن ماجرای مرگ غزاله و کامیار، درک می کرد که چرا رئیس دانشگاه و رئیس بیمارستان، درگیری استاد و دانشجو رو بهانه ای برای تعلیق موقت کارن کردند. اتفاق هایی که کارن پشت سر گذاشته بود و اتهام قتل، اصلا چیزی نبود که قابل چشمپوشی باشه و حداقل یه مدت مرخصی اجباری رو به کارن تحمیل نکنه. کارن ماشین رو جلوی دروازه ی خونه ی ماهان پارک کرد، قبل از پیاده شدن دفترچه ی یادداشت رو از جیب پالتوش بیرون آورد و سمت نسیم نگه داشت. نسیم بدون نگاهی به صورتش، دفترچه رو گرفت ولی کارن ولش نکرد. نسیم بیشتر کشید و بالاخره نگاهش کرد. کارن با لحن جدی گفت: بخونش!
- سر فرصت.
- برگه هاش تموم شده.
- هفته ی بعد یکی دیگه میدم.
کارن دفترچه رو ول کرد. پیاده شدند و همزمان گفت: ماشین رو تو نمی برم.
- باشه.
- زود برمی گردیم.
نسیم به نشونه ی مثبت سر تکون داد تا خیالش رو راحت کنه. کارن جلوی در فلزی قدیمی، نفس عمیقی کشید و گفت: اگر هفته ی پیش می دونستم منظورت اینه...
بقیه ی جمله رو خورد و از حرکاتش مشخص بود که استرس داره. دوباره با خودش زمزمه کرد: یه سال... نه! یه کمی بیشتر...
- نگران نباش!
مرد مسن و لاغر اندامی در رو براشون باز کرد که ظاهراً کارن رو نمی شناخت. هر دو سمت ورودی خونه به راه افتادند. ویلای بزرگی تو یکی از مناطق اصیل نشین شمال شهر بود. طراحی و ساخت قدیمی داشت اما کاملاً مرتب و تمیز نگهداری می شد. بخشی از نمای ساختمون هم بازسازی شده بود و از نظر رنگ کمی اختلاف با قسمت های دیگه داشت. در کل زیبا و اصیل بود تا مدرن و راحت. تمام مدت قدم زدن، نسیم بیشترین فاصله رو از کارن گرفته بود اما حالت های صورتش رو بررسی می کرد. فعلاً علامت خاصی نشون نداده بود و این خیال نسیم رو راحت می کرد.
هنوز کسی از خونه بیرون نیومده بود. داخل ایوان جلویی ایستاده بودند. ستون های بلندی کف ایوان رو به شیروانی سفالی سقف وصل می کرد. ساختمون دو طبقه و عریض بود و طرح هایی از شیشه ی رنگی و آجر و کاشی کاری تیره داشت. نسیم اگر تو موقعیت دیگه ای بود، چند تایی عکس از این ساختمون زیبا مینداخت ولی حالا... به کارن نگاه کرد که چند متر اون طرف تر به درخت های باغ چشم دوخته بود. درخت های خیس و بدون برگ. پرسید: بریم داخل؟
romangram.com | @romangram_com