#_به_من_بگو_لیلی_پارت_328
توی پیاده رو قدم می زد. زمین کمی خیس بود ولی بارون نمی بارید. امیدوار بود که بعد از اتفاق روی بوم موسسه، امروز خوب پیش بره. به هیچ عنوان قصد نداشت که چیزی رو به روی خودش و کارن بیاره و مطمئن بود که کارن هم انقدر حرفه ای هست که همین تصمیم رو داشته باشه. باید سریع تر این پرونده رو جمع می کرد و به جلساتش با کارن خاتمه می داد. بعد دوباره زندگی هر دوشون به روال عادی برمی گشت.
- پیاده تشریف می برید؟
نسیم با شنیدن صدا کمی جا خورد. به سمت ماشین کناریش نگاه کرد و آقای احمدزاده رو پشت فرمون ال نودش دید. سر تکون داد و سلام کرد. احمدزاده که ترمز کرده بود، جواب سلام رو داد و گفت: بفرمایید بالا، برسونمتون نسیم خانوم!
نسیم حرف های کارن رو در مورد خرابی ماشینش به یاد آورد و تصمیم گرفت سردتر از همیشه برخورد کنه تا جلوی هر جور فکر و خیالی رو زودتر بگیره. با دست رد کرد و گفت: نه، خیلی ممنون.
- تعارف نکنید! مسیرمه.
- من پیاده راحت ترم.
- چرا؟
- خدانگهدار.
- هر طور راحتید!!
با نگاهی به انتهای کوچه و بعد نسیم، راه افتاد. نسیم می دونست که ماشین کارن سر کوچه منتظرشه. سرعتش رو پایین آورد تا قبل از رسیدن، ماشین احمدزاده کاملاً دور شده باشه. وقتی سوار شد کسی اون اطراف نبود. فضای بینشون خیلی سنگین تر از چیزی بود که موقع هماهنگی پشت تلفن حس کرده بود. کارن قبل از حرکت پرسید: خودش هم هست؟
نسیم متوجه بود که منظور کارن ماهانه. جواب داد: آره.
romangram.com | @romangram_com