#_به_من_بگو_لیلی_پارت_327
- ...
- تو که داری یه نفره اروپایی زندگی می کنی! به مادرت هم نمی اومد اهل گیر دادن باشه.
- ...
- به خودت شک داری؟
نسیم نفسی کشید و گفت: شما که دور زن ها رو خط کشیده بودی!!
- هنوز هم همینطوره... پس هیچ انتظاری از من نداشته باش! من می خوام یه مدت نفس بکشم. نمی خوام دوباره خودم رو درگیر زندگی و شغل و خانواده و دوست و آشنای یکی دیگه کنم!
بعد از این نطق رگباری نفس عمیقی کشید. چشم های نسیم روی ایزوگام کف بود و حتی نگاهش نمی کرد. نسیم حالا برای خودش متاسف بود و حوصله ی بحث و جدل نداشت. بدون جمله ای به سمت در چرخید. صدای کارن دوباره به گوشش خورد: به هر حال چیزی هم نبود که بخوام تکرارش کنم!!
بعد قدم هاش رو تندتر برداشت و از کنار نسیم عبور کرد. قبل از اون وارد راهرو شد. پله ها رو دو تا یکی طی کرد و از دید نسیم دور شد.
28
صحبت رو کوتاه کرد و خلاصه گفت: در هر صورت، دوباره عذر می خوام که مجبور شدید عصر تو خونه بمونید... ما فقط در حد یه بازدید کوچیک می مونیم.
ماهان با اکراه جواب داد: نیازی به عذرخواهی نیست. امروز سرم خلوت بود.
نسیم می دونست که بی میلی ماهان باید به خاطر حضور کارن توی خونه اش باشه، نه سر زدن نسیم. با کارن هماهنگ کرده بود که اگر ماهان اجازه ی بازدید از خونه ی مادریش رو بده، جلسه ی این هفته اونجا برگزار بشه. ماهان قبلاً اوکی رو داده بود ولی نسیم می خواست قبل رفتن، مطمئن بشه. دوباره از ماهان تشکر کرد و دکمه ی قطع مکالمه رو لمس کرد. اصلاً نمی دونست کارن با دیدن خونه ای که سال ها با غزاله توش زندگی کرده، چه حسی پیدا می کنه. حالا ماهان توی اون خونه زندگی می کرد و حق داشت از پا گذاشتن کارن داخلش، ناراحت باشه. به هر حال این هم بخشی از پروسه ی بهبود کارن بود. باید به حالت عادی برمی گشت و به جایی می رسید که با یادآوری خاطرات یا دیدن چند تا دیوار و فرش و اسباب بازی به هم نریزه.
romangram.com | @romangram_com