#_به_من_بگو_لیلی_پارت_325

- ...

- رابطه با بیمار؟!!... ببین من رو مجبور به چه کاری کردی!!

کارن با نیشخند جواب داد: مجبور؟

- فکر می کنی همه چیز بازیه؟

- مجبور؟

- اصلاً تو فکر هم می کنی؟

- مجبور؟!!... من مجبورت کردم؟

- چی می خوای بشنوی؟ بگم من ازت خواستم؟

چشم های کارن از عصبانیت درشت شد. با یه حرکت، نسیم رو به دیوار کنار در کوبید و با دست میخکوبش کرد. چونه اش رو بین انگشت هاش گرفت تا سرش رو ثابت نگه داره. صورتش رو پایین تر آورد و با صدای جدی گفت: این یعنی مجبور کردن!

نسیم به یاد حرف ماهان درباره ی خشونت کارن افتاد. با این رفتار داشت تصدیقش می کرد. متوجه بود که حال کارن مساعد نیست و اگر دیوونه بازی در میاره باید با ملایمت جلوش رو گرفت. همین چند دقیقه پیش جوری روی دیواره خم شده بود که یادآوریش هم نسیم رو به وحشت مینداخت. دست هاش رو روی هر دو مچ کارن گذاشت و با خونسردی گفت: خیله خب! منظورت رو رسوندی.

اما کارن حرکتی نکرد. نسیم دوباره گفت: باشه... من بودم که مجبورت کردم.

کارن چشم هاش رو ریز کرد و گفت: آره، همه ی صورتت داد می زد منتظر چی هستی... این هم یه جور مجبور کردنه.

romangram.com | @romangram_com