#_به_من_بگو_لیلی_پارت_324


- هر کس مهمونی دعوتت می کنه، قبول می کنی؟!

- ...

- البته... از ماهان که بعید نیست دنبال دختری مثل تو باشه... بعضی وقت ها...

حالتی به لب هاش داد که معنی برانداز کردن می داد. اضافه کرد: اوووم... یه چیزهایی داری که فکر آدم رو مشغول می کنه.

- ...

- حتی به هم میایید.

نسیم سعی کرد حالت صورتش رو بی تفاوت نگه داره. مشخص نبود قصد مسخره کردن داره یا تعریف. ولی نسیم لحن صداش رو دوست داشت.

- بعضی وقت ها به دل میشینی.

نسیم نگاهش رو از چشم های کارن برداشت. می دونست که احساسات ناگهانیش توی نگاهش مخفی نمی مونه. این مردک با این قیافه و هیکل، با خودش چی فکر کرده بود که با یه دختر جوون اینطوری حرف می زد؟ تک سرفه ای کرد و در حالیکه فاصله می گرفت گفت: با حرف هات می خوای چی رو بفهمونی؟ من از این رفتارها خوشم نمیاد، حوصله ام رو سر می بره.

کارن دوباره قدمی برداشت و فاصله رو از بین برد. با صدای آهسته ای گفت: آره... حوصله ی من رو هم سر می بره. می خوای این مقدمات رو فاکتور بگیریم؟

نسیم با گیجی نگاهش کرد اما به چند ثانیه نکشید که منظورش رو فهمید. کارن بازوهای لیلی رو سمت خودش کشید و با یه نگاه و لبخند شیطنت آمیز، صورتش رو جلو آورد. حس لب هاش نسیم رو کاملاً غافلگیر کرده بود. اما خیلی زود به خودش اومد. کف دست هاش رو روی سینه ی کارن گذاشت و به عقب هلش داد. کارن مقاومتی نکرد و عقب رفت. برای چند لحظه هر دو به هم خیره موندند. نسیم از این وضعیت خجالت آور ناراحت بود. صداش رو کنترل کرد و آهسته ولی عصبانی گفت: یعنی چی؟ این چه رفتاریه؟


romangram.com | @romangram_com