#_به_من_بگو_لیلی_پارت_323

نسیم ابروش رو بالا انداخت و گفت: شما نگران دل من نباش!

- اوه... چه بهش برخورد! یه چیزی هست، معلومه.

- انتظار داری چی بگم؟

- انتظاری ندارم... فقط یه کم شبیه ناجی ها رفتار کن!

نسیم خنده ای کرد و با لحن طعنه آمیز گفت: ناجی!

کارن با شونه به فضای خالی پشت سرش اشاره کرد و تکیه اش رو از دیوار برداشت. یه قدم جلو اومد. نسیم با کلافگی سر تکون داد و برگشت. به طرف در بوم رفت. کارن بلند گفت: کجا؟

- پایین.

نرسیده به در، دستش به طرف عقب کشیده شد. با تعجب چرخید و به سر تا پای کارن نگاه کرد که ساعدش رو محکم گرفته بود. دوباره لبخند روی صورتش داشت. متوجه نمی شد که کارن امروز چه مرگش شده و این حس ته ِ چشم هاش چه معنایی میده. پرسید: چیزی شده؟

- نه!

نسیم دستش رو کشید و کارن قفل انگشت هاش رو از دور ساعد نسیم باز کرد. پرسید: چرا تا پای ماهان وسط میاد رم می کنی؟

نسیم به تعبیر کارن پوزخند زد. اگر رم کردنی هم در کار بود، به خاطر حضور کارن بود، نه حرف ماهان.

- من عادت ندارم از زندگی شخصیم با بیمارهام حرف بزنم.

romangram.com | @romangram_com