#_به_من_بگو_لیلی_پارت_321

- بسیار خب.

تو مسیر پله های طبقه ی بالا، نگاهی به داخل اتاق مدیر انداخت و لیلی رو مشغول صحبت با مردها دید. براش جالب بود که چرا از این جور فعالیت ها خسته نمیشه. مثل غزاله پر انرژی بود ولی برعکس اون انرژیش رو با کارهای بی فایده هدر نمی داد. نگاهش سمت پله ها چرخید و روی کارن افتاد. کارن لبخندی زد و به راهش ادامه داد.

روی بوم ساختمون حتی پرنده پر نمی زد. ساکت و آروم و سرد. زیپ پلیورش رو بالاتر کشید تا گردنش رو بیشتر بپوشونه. از کنار کولر رد شد و کلاهک رو بررسی کرد. نه لونه ی پرنده ای دیده می شد و نه چیزی ترک خورده بود. مشغول باز کردن طناب از روی مشمایی شد که دور لوله ی دودکش پیچیده بودند. مشما رو باز کرد و گوشه ای انداخت. دوباره مشغول بررسی لوله و کلاهک شد، کهنه بودند ولی کار می کردند. دستمالی بیرون کشید و انگشت هاش رو پاک کرد. از این تنهایی و ارتفاع خوشش اومده بود و قصد پایین رفتن نداشت. چند دقیقه روی بوم قدم زد و به اطراف نگاه انداخت. این بالا آرامشش از حیاط هم بیشتر بود. سمت لبه ی بوم رفت و نگاهش روی ساختمون های خلوت اطراف چرخید. گاهی کلاغی روی آنتن ها و دور و بر دیش ها پرسه می زد. به لبه ی بوم نزدیک تر شد. دیواره ای که تا زیر کمرش می رسید. کف دست هاش رو روی دیواره گذاشت و به پایین خم شد. ارتفاع خیلی زیادی نداشت. صدای کلاغ ها گاهی سکوت رو می شکست. به پایین نگاه کرد... به حیاط... و بیشتر خم شد. اگر همین حالا پایین می افتاد چی می شد؟ خبر جالبی برای روزنامه نگارها بود. زن و شوهری که پسرشون رو کشتند و خودکشی کردند!! ماهان خوشحال می شد. دکتر یاوری بدون هیچ رقیبی به پست ریاستش می رسید. دانشجوها نفس راحتی می کشیدند. یه میراث بزرگ برای فامیل های خیلی دور درست می شد. کسی بود که ناراحت بشه؟؟

صدای ترسان و بلندی رو شنید: کارن!!

و فشار دست هایی رو دور بازوهاش حس کرد... دست هایی که کارن رو به عقب می کشید... «لیلی»... حداقل لیلی رو داشت.

در مقابل فشار دست ها، مقاومتی نکرد و همونطور که می خواست، از دیواره عقب کشید. لیلی دوباره با سرزنش گفت: داری چکار می کنی؟

کارن نفسش رو با آه بیرون فرستاد و درست ایستاد، اما حرکتی نکرد. فشار دست ها کم شد و آروم آروم از بدنش فاصله گرفت. کارن چرخید و رو به روی نسیم ایستاد. بعد به دیواره پشتش تکیه داد و چند ثانیه به چشم های نسیم خیره موند. انقدر که نسیم نگاهش رو گرفت و به خونه های اطراف انداخت. قدمی به عقب برداشت که فاصله ی کم بینشون رو بیشتر کنه. خوب می دونست که حرکت هیجان زده ای کرده و منظور کارن انداختن خودش نبوده... ولی تو اون لحظه کنترلی روی عکس العملش نداشت. برای عوض کردن فضای ناجور بینشون گفت: خانوم پرچمی گفت به خاطر دودکش اومدی بالا.

- آره... مشکلی نداره.

- دیر کردی، اومدم ببینم خرابه یا نه.

- داشتم می اومدم پایین.

نسیم سریع نگاهش رو به چشم های کارن دوخت و گفت: واقعا؟

- ...

romangram.com | @romangram_com