#_به_من_بگو_لیلی_پارت_320


و آروم خندید. کارن هم سر تکون داد و دیگه حرفی نزد. چه آدمی بود و چه آدمی شده بود!! از کی تا حالا حوصله ی گوش دادن به چونه زنی پیرمردها رو پیدا کرده بود؟ مگه سال ها کنار پدر غزاله تمام تلاشش رو نکرده بود که از این چیزها دور باشه و تمرکزش رو بذاره روی پیشرفت و رویاهاش؟ حالا چرا اینجا نشسته بود؟ مشت هاش رو باز کرد و به کف دست هاش زل زد. ناگهان ترس برش داشت، از اینکه این خیریه و مشاوره های لیلی، از هدف اصلیش دورش کنه! کارن سال ها درس خونده و جون کنده بود که رئیس بیمارستان بشه، اینجا کنار این مرد و سطل و تی چه غلطی می کرد؟! اون مصاحبه روی وجهه اش تاثیر مثبتی گذاشته بود. به خودش قول داد که هر چه سریع تر ملاقاتی با یکی از هیأت امنای بیمارستان انجام بده و دوباره خودش رو یادآوری کنه!

با صدای مردونه ای از فکرهاش بیرون اومد. مردی که داشت با پیرمرد احوالپرسی می کرد. ظاهراً برای معرفی شدن به موسسه اومده بود. پیرمرد مشمای روی نیمکت رو برداشت و به کارن گفت: من میرم داخل.

- بفرمایید!

- مرحمت شما زیاد.

کارن سر تکون داد و مردها رفتند. جلوی در راهرو خانوم پرچمی با دیدنشون هر دو رو به داخل راهنمایی کرد و خودش وارد حیاط شد. سمت کارن اومد و گفت: آقای دکتر! هوا سرد شده، می خوام بخاری رو راه بندازم. بی زحمت کلید پشت بوم رو از اتاقک می دید، کلاهک دودکش رو چک کنم؟

- بله، یه لحظه!

بلند شد و سمت اتاق نگهبان رفت. کلیدها به میخ آویزون شده بودند. متن روی جاکلیدی ها رو خوند و کلید پشت بوم رو جدا کرد. خواست کلید رو تحویل بده اما پشیمون شد و گفت: شما برید، من خودم بالا رو چک می کنم.

- زحمت نشه؟

- نه! مشکلی نیست.

با هم سمت ساختمون قدم زدند. کارن پرسید: هنوز روشن نکردید؟!!

- سعی می کنیم تو مصرف سوخت صرفه جویی کنیم. بودجه کمه.


romangram.com | @romangram_com