#_به_من_بگو_لیلی_پارت_319

ماسک رو پایین داد و گفت: خانومت راضی بود؟

مرد پوزخند زد و گفت: راضی؟!!

- ...

- مگه وقت داد؟!

کارن تک سرفه ای کرد و مرد ادامه داد: نه تلفنی... نه حضوری... هر کاری کردیم کوتاه نیامد... زن ناخوشم رو همونجور برگردوند!

حال بدی به کارن دست داد. مخصوصاً وقتی چهره ی در هم کشیده ی مرد رو دید. به حرف اومد: خب...

- خدا سرش بیاره... آدم نبود که خاک بر سر...

- مگه نمی گید از این سر تا اون سر نوبت داشتند؟

- آخه اورژانسی بود!! همه می گفتند فقط همین دکتر.

- تو اینجور جاها همه کارشون اورژانسیه!

- ای بابا جان... مریض رو دستت نمونده هنوز...

آهی کشید و بعد از چند ثانیه سکوت گفت: قدرت خدا... چقدر شباهت...

romangram.com | @romangram_com