#_به_من_بگو_لیلی_پارت_318
- شما من رو یاد کسی میندازی.
به طرفش برگشت و با خونسردی گفت: جداً؟
- بله بابا.
پیرمرد دوباره توی صورتش چشم چرخوند. بعد روی لباس هاش. در نهایت با نگاهی به تی و سطل خندید و گفت: خرفت شدما... اون آدمی که من میگم کجا... اینجا کجا!!
ابروهای کارن بالا رفت و پرسید: کی بود مگه؟
- دکتر بود... یه مطب داشت تو شمال شهر... از هر کی پرسیدم تعریفش رو می کرد. آخه متخصص بود. آدم نشسته بود تو مطب...
با دست گوشه ای از حیاط رو نشون داد و اضافه کرد: از این سر تا اون سر!
- که اینطور!
- حاج خانوم رو برده بودم معاینه. آقا پسرهام هم بودند. می گفتند... نمی دانم... قاعده ی جمجمه اش چی چیه و باید عمل بشه و... رو کول آقا سعیدم بردیمش.
کارن لبخندی زد. یادش نمی اومد همچین مریضی داشته باشه. پرسید: حالا راضی بودید؟
- چی بابا؟!
romangram.com | @romangram_com