#_به_من_بگو_لیلی_پارت_317

- ...

- هیچ چیز از پسرت تو خونه ی جدیدت نیست، حتی یه عکس.

- خیله خب. می دونم ذهن خوانی بلدی!!!

- نه در حد پنهان کاری های شما!

کارن بی خیال بحث، جرعه ای از نسکافه خورد و روی کاناپه لم داد. چه تو ب*غ*ل لیلی، چه نه، فعلا قصد تکون خوردن از روی این کاناپه رو نداشت. لیلی دوباره گفت: جلسه ی بعدی یه کم با جلسه های دیگه فرق می کنه. اشکالی که نداره؟

پلک هاش رو بست و جواب داد: نه... هر کاری می خوای بکن!

27

به گِل و خیسی روی پله ها نگاه کرد و سر تکون داد. بعد از بارون، هر کسی که وارد موسسه می شد، همه جا رو کثیف می کرد. حتی وقتی تازه رسیده بود، کثیفی های چند روز روی سنگ ها باقی مونده بود. خانوم پرچمی هم فقط تشکر کرده بود و پیشنهاد داده بود که کلاً بی خیال تمیز کردن بشه ولی کارن دیگه نمی خواست از وظیفه ای که قبول کرده، شونه خالی کنه. زیاد پیش می اومد که تو موقعیت های ناخواسته همه چیز رو ول کنه و بره، ولی این مورد رو خودش خواسته بود. نفسش رو به بیرون فوت کرد و تی رو داخل سطل آب فرو برد. حداقل چند ساعت رو توی فراموشی می گذروند. فراموشی گذشته زجرآورش... با خودش فکر کرد... یعنی خودش هم همیشه با کفش های کثیف روی سنگ های مطب و بیمارستان قدم میذاشت؟ هیچوقت دقت نکرده بود!

رد پاها رو تمیز کرد و نگاهی به آسمون انداخت. به نظر دیگه خیال باریدن نداشت. تی رو کنار گذاشت و روی نیمکت حیاط نشست که استراحتی کنه. پیرمرد کناری گفت: خدا قوت!

ماسک روی صورتش رو پایین داد و کوتاه گفت: ممنون.

از نگاه خیره ی پیرمرد دستپاچه شد. سریع ماسک رو بالا کشید و سرش رو چرخوند. صدای مرد رو شنید: عجب!

دستش رو روی شونه اش حس کرد. کمی ته لهجه ی شمالی داشت و کلمات رو تند ادا می کرد.

romangram.com | @romangram_com