#_به_من_بگو_لیلی_پارت_316


و سوالی نگاهش کرد. کارن لب باز کرد و بعد از مکث کوتاهی صدای خودش رو شنید: نه!!

چشم های لیلی پر از دلخوری شد. دست هاش رو عقب کشید و از جا بلند شد. کارن خودش رو کنار کشید که به صورتش نخوره. اصلاً نمی دونست باید چکار کنه. فقط به حرکتش سمت میز کار، نگاه کرد. لیلی پشت میز نشست و ساکت موند. بعد سرش رو بلند کرد و گفت: با عقب زدن مشکلات و اعتماد نکردن، چیزی حل نمیشه. اول باید قبولشون کنی!

پس دوباره قرار بود به روی خودشون نیارند، دو دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده!

- خودت به بیماری که همه اش انکار می کنه مریضه چی میگی؟

کارن بدون فکر گفت: میگم وقت من رو بیشتر از این نگیره!

- دقیقاً.

کارن با گیجی نگاهش کرد. یعنی باز می خواست حواله اش بده به یکی از همکارهاش؟ لیلی ادامه داد: ولی من این رو نمیگم. من سعی می کنم هر روز علائم مریضیش رو بهش یادآوری کنم.

- ...

- بذار حدس بزنم... بعد از اون جریان دیگه پات رو تو اون خونه نذاشتی.

مسلم بود که کارن بعد از طلاق به خونه ای که به نام غزاله بود، رفت و آمدی نداشت. بعد از مرگش هم حتی از اون خیابون رد نشده بود.

- حتماً همه ی وسایل قبلیت رو عوض کردی، لوازم شخصی، لباس ها...


romangram.com | @romangram_com