#_به_من_بگو_لیلی_پارت_315

دست لیلی روی دستگیره ی پنجره نشست و آروم به عقب هلش داد.

- سرده... بشین! الان برات یه چیز گرم میارم.

با گفتن این جمله کارن رو توی اتاق تنها گذاشت. کارن سر جاش برگشت و روی کاناپه دراز کشید. خوشحال بود که لیلی چند دقیقه ای بهش فرصت تنهایی داده. پالتو رو روی خودش کشید و به سقف زل زد. بعد از چند دقیقه لیلی برگشت و با لیوانی که ازش بخار بلند می شد، بالای سر کارن ایستاد. کارن بعد از پشت سر گذاشتن فشار و استرس چند دقیقه پیش، توی یه جور خلسه و آرامش فرو رفته بود. لیلی جلوش روی میز نشست و به چشم های نیمه بازش نگاه کرد. کارن با نگاهی به گل های بنفش روی لیوان پرسید: لیوان خودته؟

- خوب شستم.

کارن لبخند محوی زد که توی این شرایط عجیب بود. پالتو رو کنار زد و جلوی لیلی نشست. این نزدیکی رو دوست داشت. اینکه اگر دست هاش رو جلو می برد، می تونست ب*غ*لش کنه. نگاه لیلی حالا روی لیوانی بود که داشت همش می زد. موهاش از زیر شال بیرون زده بود و کارن حس خوبی داشت. چقدر خوب می شد اگر همه زندگی همین لحظه ای بود که توش بودند. بدون هیچ گذشته ای که ازش شرمنده باشند، بدون هیچ آینده ای که ازش بترسند... فقط همین لحظه... دستش رو بلند و انگشت هاش رو بین موهای لیلی فرو برد. حرکت قاشق توی لیوان متوقف شد. لیلی سرش رو بلند نکرد ولی لیوان رو جلوتر آورد گفت: بخور! بهتر میشی.

- کار من از نسکافه گذشته.

دست دیگه اش رو به جای لیوان، روی دست لیلی گذاشت، باز هم حرکتی نکرد. کارن فقط چند اینچ با صورتش فاصله داشت و نمی دونست چرا نباید جلوتر بره! انگشتش رو روی گونه ی لیلی کشید و جلوتر رفت. حالا دیگه مطمئن بود این چیزیه که هر دوشون میخوان. اما لیلی انگشتش رو روی حلقه ی کارن گذاشت و گفت: چرا هنوز میندازی؟

کارن پلک هاش رو محکم روی هم فشار داد و کنار صورتش گفت: که یادم بندازه.

- چی رو؟

- اینو که هیچوقت به هیچ زنی، اعتماد نکنم.

لیلی بالاخره نگاهش رو از حلقه گرفت و به چشم های کارن دوخت. با ناباوری گفت: تمام این مدت دستت بوده! تمام این مدت که با من حرف می زدی!

کارن جوابی نداشت. لیلی پرسید: الان هم درش نمیاری؟

romangram.com | @romangram_com