#_به_من_بگو_لیلی_پارت_314
- در مورد اون لحظه برام بگو... اون لحظه ای که ازش فرار می کنی! باید از شوک یادآوریش بیای بیرون.
کارن خنده ی عصبی کرد و گفت: اون لحظه!!
- ...
- فقط کتک کاری با ماهان رو یادم میاد. یه بار کامی رو ب*غ*ل کردم. به خاطر نامحرمی با غزاله بیرونم کرد... مثل روانی ها تا تونستیم همدیگه رو زدیم... آمبولانس خیلی زود رسید و بردشون، حتی درست کامی رو ب*غ*ل نکردم. اصلاً باورم نمی شد. نمی خواستم باور کنم همچین چیزی اتفاق افتاده. جواب بازجوها رو چرت و پرت دادم. کلی شاهد داشتم، ولم کردند. یه راست زدم به جاده. نمی خواستم اصلاً اون دور و بر باشم. تا دو هفته نیومدم.
- دو هفته؟!
- ...
- خود ماهان اون روز کجا بود؟
- با یکی از موکل هاش دادگاه بود، شهرستان... وقتی خدمتکار خبرش کرد هواپیماش تازه نشسته بود. من که خواهرش رو طلاق داده بودم، اون نباید یه مریض رو با بچه تنها میذاشت و می رفت دنبال کار...
جمله رو تموم نکرد و به جاش گفت: زهرش رو ریخت و مرد!
از جاش بلند شد و به طرف پنجره رفت. سرد بود اما پنجره رو باز کرد و چند بار نفس کشید. صدای قدم های لیلی رو از پشت سرش می شنید. کارن آهسته گفت: اگر موقع دفنشون بودم، اگر با دست خودم کامی رو...
با صدای گرفته ای که دیگه ازش خجالت نمی کشید، ادامه داد: میذاشتم تو قبر... دیگه نمی تونستم زندگی کنم.
romangram.com | @romangram_com