#_به_من_بگو_لیلی_پارت_313
پوزخند زد و اضافه کرد: یه بار ماهان بهم گفت افسارم ول شده. فکر کنم حق داشت. تازه داشتم معنی زندگی رو می فهمیدم. هر کاری دلم می خواست می کردم.
- ...
- قرار نبود اینطوری بشه. من عاشق کامی بودم. خیلی کوچیک بود. خیلی...
بغض دوباره به گلوش چنگ انداخت و متوقفش کرد. بین موهاش دست کشید و به نقطه ای پشت شیشه ی پنجره زل زد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: بعد از مرگ پدر و مادرش شروع کرد به خوردن قرص و آرام بخش. چند بار باهاش برخورد کردم، بعد برای کامی پرستار گرفتم و اون رو ول کردم به حال خودش. دیگه خسته شده بودم. تمام زندگیم تظاهر بود. اصلاً از من یه آدم دیگه ساخته بودند که بیشتر از این نمی تونستم تحملش کنم. می خواستم خودم باشم... خودم و کامی...
دوباره سکوت کرد. صدای لیلی رو شنید: از همون روز اول باید مستقل می شدی.
- شغلم وابسته به پدرش بود. هنوز یه رزیدنت ساده بودم. حتی روم نمی شد ابراز علاقه ی دخترش رو نادیده بگیرم. همه زیر گوشم می خوندند که شانس بهم رو کرده... من هم جوون بودم. دنبال پیشرفت بودم.
- افسوس گذشته رو نخور! چیزی برنمی گرده. هرچی که بوده تو رو به اینجا رسونده. ادامه بده!
کارن آهی کشید و به صورت لیلی نگاه کرد. گفت: می خواستم جدا بشیم. تهدید کرد که اگر به کارهام ادامه بدم و حرف طلاق رو بزنم، داغ کامی رو به دلم میذاره.
صورت لیلی از ناراحتی جمع شد. کارن نمی دونست چی توی چشم هاش دیده که واکنشش این بوده. هر دو دست کارن رو محکم گرفت و با تاسف نگاهش کرد. کارن سوزش اشک رو پشت پلک هاش حس می کرد. دندون هاش رو روی هم فشار داد و پلک هاش رو بست و باز کرد.
- اون موقع خیال می کردم می خواد ماهان رو تو دادگاه به جونم بندازه و حضانت بگیره... بالاخره طلاق گرفتیم. با کلی دوندگی... اصلاً فکرش رو هم نمی کردم بخواد...
دستش رو بیرون کشید و خیسی گوشه ی چشم هاش رو پاک کرد.
- تو استخر خونه پیداشون کردم. من زودتر از ماهان رسیدم. خدمتکار خبرمون کرده بود. ماهان دیوونه شده بود. می خواست خودش رو خالی کنه. حتی بعد از چند ماه هم نتونست طاقت بیاره، همه چیز رو انداخت گردن من، ازم شکایت کرد. اگر می تونست روزگارم رو سیاه می کرد. خبر رو هم رسانه ای کرده بود. مدارک روانپزشک غزاله و تهدید علنیش جلوی همه، تبرئه ام کرد.
romangram.com | @romangram_com