#_به_من_بگو_لیلی_پارت_312
لیلی با عصبانیت از جا بلند شد و دقیقاً ژست کارن رو اون طرف میز گرفت. بلند گفت: حتی یه اشاره ی کوچیک از مرگ دو نفر؟؟ تمام این مدت من رو چی فرض کردی؟ مگه من مفتشم که خودم تحقیق کنم؟
این رفتار چی بود؟ کارن دیگه تحمل این یکی رو نداشت. پوزخندی زد و با تاسف گفت: این یعنی چی؟ این وسط نگران غرورتی؟! نگران لایق بودنتی؟! میگی چرا از چیزی که خودم رو هنوز شوکه می کنه، حرف نزدم؟ تو دیگه چه آدمی هستی؟!
نفس عمیقی کشید که صدای گرفته اش رو مخفی کنه ولی از حالت چهره ی لیلی پیدا بود که خوب متوجه شده. سریع میز رو دور زد و شونه های کارن رو گرفت که حالا پاهاش کمی سست شده بود. به طرف کاناپه هدایتش کرد و کارن بدون بحث همراهش حرکت کرد. هر دو روی کاناپه نشستند و لیلی دستش رو عقب برد. آروم پرسید: بگو! چرا ازش متنفری؟
کارن بعد از سکوت کوتاهی شروع کرد: چون تمام سال هایی که باهاش زندگی کردم، زجرم می داد. تا آخرین لحظه هم زهرش رو ریخت و مرد!
- تو تصادف؟
کارن کف هر دو دستش رو روی صورتش گذاشت. دیگه طفره رفتن فایده ای نداشت. بهتر بود از خودش بشنوه تا ماهان.
- خودش و بچه رو... کشت!
به زور سعی می کرد بغض توی گلوش رو پس بزنه اما نمی تونست. لمس دست لیلی رو روی زانوش حس کرد. حالا که شروع به گفتن کرده بود باید تا آخرش می رفت. دست هاش رو از روی صورتش بلند کرد و به پشتی کاناپه تکیه داد.
- همه ی اون سال ها زجر بود... حتی وقت هایی که خوش میگذشت. همیشه یه سایه ی شوم روی زندگیمون بود. من نمی تونستم از خودم و خانواده ام حرفی بزنم و برای کسی هم مهم نبود که بشنوه. مهم این بود که من یه پزشک موفق و آینده دار بودم. سر کار زیر سلطه ی پدرش... تو خونه زیر سلطه ی مادرش... تمام مدت... هیچ چیزی نبود که فقط من در موردش تصمیم بگیرم، رفت و آمدم، خرج کردن پولم، حتی بچه دار شدنمون! به زور مخفی کاری زندگی می کردم. تازه تمام مدت باید جوری وانمود می کردم که از خدامه!!
نفسش رو بیرون فرستاد و نگاهی به لیلی انداخت که بی صدا و آروم فقط گوش می داد. حتی یادش نمی اومد که شده یک بار غزاله پای حرف هاش نشسته باشه. اگر گاهی حرف می زدند فقط در مورد این بود که چقدر کارن رو دوست داره... همه چیز در مورد غزاله بود. غزاله و خونه، غزاله و پدر و مادرش، غزاله و حاملگیش، غزاله و هنرش، غزاله و دوست هاش، غزاله و... حالا هم که بحث فقط از غزاله و مرگش بود!! سایه ی غزاله کی قرار بود از سر زندگی کارن کم بشه؟
- دو سال آخر، بعد از مرگ پدر و مادرش، اوضاع بدتر هم شده بود. هر کدوم راه خودمون رو می رفتیم. پدر و مادرش دیگه نبودند که کنترلم کنند و من هم تا می تونستم جولون می دادم.
romangram.com | @romangram_com