#_به_من_بگو_لیلی_پارت_307

لیلی بالاخره نگاه خیره اش رو حرکت داد و گفت: سرتون زیادی شلوغ بود. فکر نمی کردم برای من وقتی داشته باشید!

- ...

- به علاوه آقای غریب نواز...

- ماهان!!

لیلی با لحن تند و تیزی ادامه داد: ماهان وقتم رو پر کرده بود.

- پس واسه همین، تمام مدت چشمت به من بود؟!

لیلی پوزخندی زد و روش رو با تاسف برگردوند. همون موقع روشنایی چراغ های ماشین ماهان، روی هردوشون افتاد و با جلوتر اومدنش همه جا رو غرق نور کرد. کارن برگشت و به سمت ماشین خودش حرکت کرد. چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای لیلی رو شنید: پس شما هم چشمت به من بوده که متوجه شدی!!

جوابی نداد و فقط قدم هاش رو تندتر برداشت.

26

پشت میزش نشسته بود. هر دو آرنجش رو به لبه ی میز تکیه داده و دست هاش رو زیر چونه زده بود. ژست مورد علاقه اش تو جلسات! انگار از چیزی دلخور بود. شاید از حرف های جمعه شب. کارن می دونست که لیلی هیچ رابطه ای باهاش نداره که بخواد نق زدن ها و بهانه گیری های کارن رو تحمل کنه اما با این وجود، هیچوقت به روش نمی آورد و خودش رو کنترل می کرد. در رو پشت سرش بست و در حالیکه به داخل دفتر قدم میذاشت، گفت: بشینم؟

- ...

- باز چی شده؟

romangram.com | @romangram_com