#_به_من_بگو_لیلی_پارت_305
خودش هم می دونست دروغ گفته... عزادار!! با صداقت بیشتری گفت: در واقع... هنوز آماده نیستم که وارد زندگی مشترک بشم. دلم نمی خواد خواهرزاده ی استادم پاسوز من بشه.
دکتر نگاه عمیقی به کارن انداخت و بعد در حالیکه یکی از صندلی های پشت میز رو عقب می کشید، گفت: پس هر طور صلاح می دونی.
همسرش پرسید: چی رو؟
کارن هم سر جاش نشست و دکتر جواب داد: چیز خاصی نبود خانم.
ضربه ای به پشت کارن زد و با دلگرمی توی صداش گفت: بخور جوون!
کارن چنگال رو بلند کرد اما اصلاً اشتهایی نداشت. چیزی که بیشتر از همه ناراحتش می کرد پیشنهاد دکتر نبود، این بود که حتی به اون دختر نگاه هم نکرده بود. براش هیچ اهمیتی نداشت که چه قیافه ای داره یا طرز برخوردش چیه. تا کی قرار بود اینطوری بمونه؟ به خودش جواب داد «تا وقتی دوباره با مو اسکاچی تنها بشه و...». سمت میز ماهان نگاه کرد. لیلی داشت غذا می خورد و گاهی با جمله ای از ماهان می خندید. صورتش در هم کشیده شد. این بار نتونسته بود ظاهرش رو حفظ کنه چون داماد رئیس پرسید: حالتون خوبه دکتر؟
کارن خودش رو جمع و جور کرد و بهانه آورد: بله... فکر می کنم معده ام کمی ناراحته.
گفتگو به همین مورد تغییر کرد و کارن کمی از غذا رو به زور خورد و با آب پایین فرستاد. زودتر از بقیه آماده ی رفتن شد. یادش می اومد اون وقت هایی که غزاله زنده بود و روابطشون هم زهر نشده بود، گاهی بعد از مهمونی با چند تا از دوست هاشون می رفتند خیابون گردی یا برای گیم به جایی سر می زدند و گاهی تا نصفه شب بیرون می موندند. اما حالا فقط می خواست به خونه برگرده و وقتش رو با ترجمه بگذرونه. کتش رو پوشید و مطمئن شد که با همه ی آشناها خداحافظی کرده باشه، بعد سراغ ماشینش توی پارکینگ رفت. از اینکه دوباره همه جا آروم و بی سر و صدا شده بود احساس راحتی می کرد. به خصوص که دیگه تحمل صدای بچه های کوچیک رو نداشت.
به طرف ماشینش حرکت کرد و کمی دورتر متوجه سایه ای شد که به آرومی حرکت می کرد. با شناختن لباس و فرم هیکلش مسیرش رو به اون طرف کج کرد و آهسته گفت: فکر می کردم اولین نفر بیرون زدم!!
لیلی با شنیدن صداش چرخید و بهش زل زد. بعد گفت: برای من مهم نیست که شما متوجه ورود و خروجم نباشید... آقای دکتر!
- خوبه.
- ...
romangram.com | @romangram_com