#_به_من_بگو_لیلی_پارت_304
کارن با یادآوری برخوردهای اخیرش با لیلی لبخندی زد و گفت: همین روزها تموم میشه، برمی گردم.
- خوبه... بیشتر بریز. حالا این یه امشب رو دکتر نباش! مهمون باش!
کارن خندید و کمی بیشتر توی بشقابش کشید. خواست از میز فاصله بگیره و سراغ نوشیدنی ها بره که رئیس یه بار دیگه غافلگیرش کرد و گفت: واسه اینکه زودتر وجهه ات رو به دست بیاری راه ساده تری هم هست.
هر دو به طرف نوشیدنی ها رفتند. رئیس تکه ای گوشت توی دهانش گذاشت و کارن پرسید: چه راهی؟
- زن بگیر! یه سال زاهد شدن بسه... من که تو رو میشناسم!!
کارن فقط یه لیوان آب برداشت و برای هضم حرف های رئیس سکوت کرد. به طرف میزشون راه افتادند. رئیس مرد سرزنده و باحالی بود. قبلاً هم گاهی دخترهایی رو به طرفش می فرستاد. حتی یک بار لیلی رو با یکی از همین دخترها اشتباه گرفته بود ولی هیچوقت حرفی از زن گرفتن نمی زد. نزدیک میز شده بودند که رئیس ادامه داد: خواهرزاده ام رو که میشناسی؟ هیوا.
با چشم به میز کناریشون اشاره زد که میز خانواده ی خواهرش بود. آهسته ادامه داد: مامایی خونده. قراره ادامه تحصیل هم بده.
- ...
- خواستگار زیاد داره... حتی تو همین مجلس، ولی من از تو خوشم میاد.
- من هنوز عزادارم!
رئیس آروم خندید و گفت: جداً؟!
romangram.com | @romangram_com