#_به_من_بگو_لیلی_پارت_303
تهرانی سر تکون داد و گفت: با صاحب ملک حرف می زنم.
احتمالاً مردک داشت برای یکی از خویش و قوم هاش لقمه می گرفت ولی کارن اهمیتی نمی داد. تا وقتی جلوی همکار و آشنا جوری به نظر می رسید که کوچکترین مشکلی نداره، همه چیز اوکی بود. بعد از اون مصاحبه رفتارشون از قبل بهتر و قابل تحمل تر شده بود. انگار هفته نامه ی سلامت اون روزنامه خیلی طرفدار داشت! صدای رئیس از نزدیکی گفت: ماهان تو چی؟ دنبال ملک نیستی؟
ماهان جلوی یکی از میزها با یحیوی ایستاده بود. خنده اش رو جمع کرد و جواب داد: جان؟
همسر رئیس با خنده گفت: مجیدی میگه ملک نمی خوای؟ می خواییم پابندت کنیم ایران!
همه خندیدند و کارن پوزخند زد. ماهان گفت: نه نه... من همین چند تا تیکه رو هم می خوام رد کنم. خریدار نیست؟؟
دوباره همه خندیدند، ماهان با یحیوی دست داد و سمت میزشون برگشت. کارن نمی دونست هدف ماهان از آوردن لیلی چی بوده! شاید می خواست با معرفی کردن روانشناس کارن به همه، حرف هاش توی مصاحبه رو به مسخره بگیره. از لیلی همچین انتظاری نداشت که بازیچه ی دست ماهان بشه. البته هنوز کسی توی جمع در این مورد حرفی نزده بود. فقط چند نفری به شوخی گفته بودند که ماهان، دختر آورده!! همین.
زیاد طول نکشید که شام سرو شد. کارن خوشحال بود که زودتر این جمع رو ترک می کرد. شاید می تونست وانمود کنه که همون آدم سابقه اما خودش می دونست که نیست. دیگه اون آدمی نبود که از این مهمونی ها و دید و بازدیدها لذت ببره. به خصوص که حالا زیر ذره بین مشاورش هم بود. جلوی میز مشغول گذاشتن کباب بره و سالاد توی بشقابش بود که رئیس بهش نزدیک شد و تعارف کرد که از همه چیز بریزه. کارن لبخندی زد و گفت: رژیم دارم.
رئیس صداش رو پایین آورد و زیر گوشش گفت: اگه رژیم رو از حمید گرفتی که توصیه می کنم همین الان بشکنیش!
هر دو نگاه کوتاهی به دکتر حمید فرخی اون طرف میز سلف انداختند و آروم خندیدند. یه دکتر تغزیه بود که زیاد قبولش نداشتند. کارن جواب داد: نه، هنوز از زندگیم سیر نشدم!
رئیس خندید و بدون مقدمه گفت: ماهان دختره رو به خاطر تو آورده؟
کارن کمی جا خورد. بعد خودش رو جمع کرد و گفت: نمی دونم.
- جلسه ها خوب پیش میره یا جنگ اعصابه؟
romangram.com | @romangram_com