#_به_من_بگو_لیلی_پارت_302
- بهتره برگردیم داخل... نمی خوام سرما بخوری.
سمت سالن پا تند کردند و با هم وارد فضای پر نور سالن شدند. به طرف میزشون حرکت کردند. کارن توی مسیر ایستاده بود و داشت با چند نفر از همکارهاش صحبت می کرد؛ تعدادی نشسته و تعدادی ایستاده. از نظر نسیم خیلی دور از ادب بود که حتی به هم سلام هم نکرده بودند. مثلاً مشاور کارن بود، کسی که باید باهاش احساس صمیمیت و رفاقت می کرد، نه دشمنی... تا بتونه همراهش مشکل های ریز و درشتش رو پشت سر بذاره. نسیم خواست قدمی به جلو برداره و حداقل احوالپرسی کنه اما مردها اطرافش رو گرفته بودند و حواسش هم کاملاً به اون ها پرت بود. نسیم به راهش ادامه داد و گفتگو رو به بعد موکول کرد. سر جاشون نشستند و ماهان دوباره با عذرخواهی بلند شد تا با یکی از آشناهاش صحبت کوتاهی داشته باشه. بعد از شنیدن اون حرف ها از ماهان، حس بدی به نسیم دست داده بود و شب به نظر خسته کننده شده بود. توجه اش رو به اطرافیان داد. همه گرم گفتگو و صرف نوشیدنی و میوه بودند. حالا صدای کارن واضح به گوشش می رسید: خیلی عجله داره؟
یکی از مردها جواب داد: عجله داره... ولی زیر قیمت نمیده.
- باید یه سر بیام اون اطراف نرخ بگیرم.
- آره... می دونستم به ملک علاقه داری.
- ملک داریم تا ملک. نمی خوام الکی سرمایه گذاری کنم.
مرد دیگه ای گفت: من هم بدم نمیاد یه نگاهی به موقعیتش بندازم.
کارن دوباره به حرف اومد: اگر جواز ساخت هتلی، چیزی بگیره خوبه... می گیرمش.
- قطعه هاش 500 متریه.
- اگر خوشم بیاد، همه اش رو می خرم. نمی خوام ناقص بشه.
لحن صدای کارن انقدر مقتدرانه و پر غرور بود که نسیم ناخودآگاه به طرفش نگاه کرد. این حالت توی ظاهرش هم موج می زد. برای یه لحظه به هم خیره موندند اما کارن دوباره حواسش رو از لیلی منحرف کرد و به آدم های اطرافش داد. برای اینکه بتونه همه رو از جریانات مرگ غزاله و دادگاه بعدش دور کنه، باید سعی می کرد که به چشم این جماعت مثل قبل به نظر برسه. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار همون کارنی داره باهاشون حرف می زنه که عادت داشت هر پولی در میاره رو با سرمایه گذاری دو برابر کنه. همونی که همه به زندگی موفقش حسادت می کردند. دوباره پرسید: اگر فروشنده است، یه قرار میذاریم.
romangram.com | @romangram_com