#_به_من_بگو_لیلی_پارت_299
- اغلب تو انتخاب هاش اشتباه می کرد. اول مادرم... بعد کارن...
نسیم رد نگاهش رو دنبال کرد و روی کارن متوقف شد که انتهای سالن، نزدیک به شیشه های مشرف به باغ ایستاده بود. باغ پاییزی... بیرون داشت بارون می بارید و کارن به درخت ها و فضای شبونه زل زده بود. مهماندار برگشت و فنجون ها رو جمع کرد. به جاشون ظرف هایی از سالاد میوه ی فصل روی میز گذاشت و با لبخند دور شد. نسیم به میزهای ب*غ*ل چشم چرخوند. بیشتر جمع بلند شده بودند و توی سالن می گشتند. صدای ماهان از کنار گوشش گفت: پا شو بریم تو باغ!
- بارون!
- نم نمه... زود برمی گردیم.
نسیم هم مثل بیشتر دخترها بارون رو دوست داشت. به علاوه می خواست ماهان رو از فکر خانواده اش در بیاره. لبخندی زد و بلند شد. ظرف میوه و چنگال هاشون رو برداشتند و سمت در سالن رفتند. هوای خنک با اولین قدمی که به بیرون گذاشتند روی صورت نسیم نشست و حس خوبی بهش داد. هوای بیرون حالا کاملا تاریک شده بود و فقط با لامپ های رنگی تا حدی روشن می شد. ماهان با ذوق گفت: چه حال و هوایی داره این بیرون!
هر دو خندید. چند نفر دیگه هم مثل اون ها بیرون اومده بودند. یه خانواده ی سه نفره نزدیکشون ایستاده بود. پسربچه مدام درباره ی انواع و اقسام چیزهایی که به ذهنش می رسید حرف می زد. پدرش هم مدام حرف هاش رو تایید می کرد. نسیم نفسش رو بیرون فرستاد و بخار، جلوی دیدش رو گرفت. با خنده گفت: یادم رفت کتم رو بپوشم.
- سردته؟
- شما هم که خودت نپوشیدی، تعارف کنی به من!
ماهان خندید و به شوخی گفت: گزینه های رمانتیک تر هم هست!
نسیم با خنده روش رو سمت دیگه ای برگردوند. نگاهش از شیشه های سالن عبور کرد و به چشم های کارن گره خورد که هنوز سر جاش، توی روشنایی سالن ایستاده بود. نسیم می خواست به عنوان «سلام» براش دستی تکون بده ولی کارن سرش رو چرخوند... به طرف زنی که داشت سمتش می اومد. نگاه کنجکاو نسیم، تا جایی که فاصله اجازه می داد زن تازه وارد رو بررسی کرد. صورت زیبا و اندام متعادل. سنش بیشتر از نسیم بود و خنده ی گیرایی داشت. جمله ای گفت. کارن هم جوابی داد و در کمال تعجب نسیم، پشتش رو به زن کرد و دور شد. انگار واقعاً قصد وارد کردن هیچ موجود مونثی رو به زندگیش نداشت که نسبت به همه بی تفاوت بود. نسیم نگاهش رو از اون طرف گرفت و به ماهان دوخت که ظاهراً مثل نسیم حواسش به حرکات کارن بود. اخم عمیقی روی صورتش داشت که می شد بهش حق داد.
نسیم شونه ای بالا انداخت و قطعه ای کیوی داخل دهانش گذاشت. یکی دو دقیقه به سکوت و نگاه کردن آسمون و نورپردازی محیط گذشت. نسیم به قرص ماه خیره شد و با لبخند گفت: خوشگله.
- اهوم.
romangram.com | @romangram_com