#_به_من_بگو_لیلی_پارت_300
سرش رو سمت ماهان برگردوند اما نگاه ماهان روی ماه نبود. مثل فیلم های عاشقانه روی نسیم هم نبود... داشت به ظرف میوه نگاه می کرد که خیلی خوب تزیین شده بود. دوباره گفت: آدم دلش نمیاد بخوره!
- از این سفره آرایی های هنری دوست دارید؟
بر عکس انتظار جواب داد: نه... معذب میشم.
نسیم خندید و ماهان در حالیکه توی مسیر بین آلاچیق ها راه افتاده بود، ادامه داد: کارن دوست داشت. می خواست غزاله کدبانو باشه و همه اش به اون و زندگیشون برسه. می خواست تو همه چیز بهترین باشه. غزاله برای خودش هنرمندی بود ولی انتظارهای اون بی شرف هر روز بیشتر می شد. دیگه شده بود بهانه گیری ولی غزاله نمی خواست بفهمه!
- ...
- این اواخر همه اش می جنگیدند... کسی که همه چیزش رو از پدر زنش داره، باید با زنش خوب تا کنه.
جمله ی آخر رو تقریباً با آه به زبون آورد. خودش دوباره این بحث رو پیش کشیده بود. نسیم حس می کرد تو یکی از جلسه های روانکاویش نشسته و داره حرف های مراجع رو میشنوه. خوشحال بود که از سر و صدا دور شدند و توی باغ قدم می زنند. گفت: حتماً برات سخت بوده که ناراحتی خواهرت رو ببینی.
ماهان کمی بغض کرد، سرش رو پایین انداخت و جواب داد: ببینم و کاری از دستم بر نیاد. غزاله حتی نمی خواست قبول کنه. مریضیش هم هر روز وخیم تر می شد.
- می دونم الان فکر می کنی اگر ایران بودی، اوضاع اینطور پیش نمی رفت ولی باور کن هیچ برادری نمی تونه جلوی مشکلات زناشویی یا مریضی خواهرش رو بگیره.
- شاید می تونستم یه کاری کنم. شاید کارن رو ادب می کردم تا کمتر به غزاله فشار بیاره... نمی دونم...
- وقتی تو نبودی، پدر و مادرت بودند. مگه نه؟
romangram.com | @romangram_com