#_به_من_بگو_لیلی_پارت_295

- احسنت! همین درسته.

نسیم تشکر کرد و زن دوباره گفت: باهار دعوتت کردم نیومدی، خیلی ناراحت شدم. به دکتر هم گفتم.

- بله، گوش من رو پیچوند!

هر سه خندیدند.

- خدا روح مادرت رو شاد کنه، ما سری از هم سوا بودیم. وقتی اون بود، تو نبودی... وقتی تو اومدی، اون نیست.

صورت ماهان غمگین شد ولی حرفی نزد. زن ادامه داد: هر بار با هم بودیم از تو حرف می زد. فکر و ذکرش تو بودی.

ماهان لبخند غمگینی زد و گفت: من که مطمئن نیستم!

- چه باور کنی چه نه، اون همه ی دلخوری ها رو فراموش کرده بود. راضی بود به اینکه تو توی کانادا خوشبختی.

نفس عمیقی کشید و اضافه کرد: عذر میخوام نباید دوباره یادت مینداختم پسرم. نمی خواستم ناراحتت کنم.

- نه نه... من دوست دارم آشناهای قدیم مادرم رو بیشتر ببینم و باهاشون حرف بزنم.

- پس بیشتر به ما سر بزن! تو یادگار دوست عزیز منی.

- چشم حتماً ... کوتاهی از من بوده.

romangram.com | @romangram_com