#_به_من_بگو_لیلی_پارت_294
- الان ساکن تهرانه ولی به شهرهای جنوبی رفت و آمد می کنه. تقریباً نصف هفته ماموریت میره.
- که اینطور... نجمان از شما خواست معرفیشون کنید؟
- اهوم. نمی خواد تو این مورد ویژه از کارشناس های خودشون استفاده کنند. یه کم عجیب بود ولی من زیاد کنجکاوی نکردم.
- من در جریان نیستم.
- مهم نیست... کارش انجام شد.
- ممنون، لطف کردید.
- خواهش می کنم.
و با خنده اضافه کرد: صبح تقریباً بیست دقیقه حرف زدیم. برادر خوش صحبتی داری.
نسیم با لبخند سر تکون داد. حدس می زد چند بار هم به اهواز دعوتش کرده باشه. کار همیشه ی نجمان بود. زود خودمونی می شد و زبون چرب و نرم مخصوص خوزستانی ها رو داشت. با صدای زنونه ای هر دو سر چرخوندند. همسر دکتر مجیدی بود که برای تعارف و خوش و بش کنار میزشون اومده بود. به عنوان همسر رئیس بیمارستان، شخصیت مغرور و افاده ای نداشت ولی رفتار رسمی و شق و رقش رو حفظ کرده بود.
- بفرمایید... ماهان پسرم! از خانم پذیرایی کن!
- چشم، شما خیالتون راحت باشه. من نمیذارم بهش بد بگذره.
romangram.com | @romangram_com