#_به_من_بگو_لیلی_پارت_293
- می دونستم... ولی نگران نباش، حتی به فکرم هم خطور نکرده بود که با آوردن تو بخوام حرصش بدم.
- البته... اگه من رو توی جمع به عنوان روان درمانش معرفی کنی، اوضاع فرق می کنه!!!
ماهان چشم هاش رو ریز کرد اما حرفی نزد.
- میشه تلافی اون مصاحبه ای که کرد... جلوی این همه آشنا... نه؟
ماهان بلند زیر خنده زد و بعد گفت: درسته که من هم مثل هر وکیلی از معرکه گیری خوشم میاد، ولی نه تو مجلس کسی که براش احترام قائلم.
دوباره با خنده ی شیطونی گفت: البته فکرم یه کم رو حسادتش رفته بود...
نسیم نگاهی به بی تفاوتی و سرخوشی کارن انداخت که حتی چشمش به این طرف نیفتاده بود. پوزخندی زد و گفت: حسادت؟!
- خب... تو مشاورشی!
ماهان خیلی راحت حرف های نسیم رو انکار کرده بود ولی نسیم ته چشم هاش حس های عجیبی می دید. یکی از خانوم های مهماندار، نزدیک میز رسید و برای هر کدوم یه فنجون قهوه گذاشت. تشکر کردند. توی این هوای پاییزی، نوشیدنی گرم می چسبید. موقع نوشیدن، ماهان کلاً موضوع رو عوض کرد: از دوستم شنیدم که برادرت باهاش تماس گرفته.
- نجمان؟ جدی؟
- مثل اینکه قراره همکاری کنند.
- دوست شما تهرانه؟
romangram.com | @romangram_com