#_به_من_بگو_لیلی_پارت_292
- امیدوارم!
کمی به نسیم برخورد. اصلاً چرا باید در این مورد حرف می زدند؟ درست نبود در مورد کسی که دوست دارند یا ندارند، برای همکارشون توضیح بدند! ماهان ادامه داد: خیلی... چی میگن اینجا؟!... دخترکشه. ولی باور کن من میشناسمش! یه وحشی بی عاطفه است. فقط کافیه چیزی باب میلش نباشه.
نسیم به صورت جدی ماهان خیره شد که معلوم بود تو گذشته ها سیر می کنه. پرسید: انقدر که بشه اتهام قتل بهش زد؟؟؟
چینی روی پیشونی ماهان نشست و به نسیم زل زد.
- انتظار داشتی از خون خواهرم میگذشتم؟ حتی تلاشم رو با یه شکایت ساده هم نمی کردم؟
- ...
- خشونت مردیکه خدمتکارهای خونه رو هم می ترسوند!!
نسیم نگاهش رو به طرف کارن چرخوند که با لبخند جذابی مشغول احوالپرسی با دکتر مجیدی و همسرش بود. به نظر می رسید که قرار بود سر میز اون ها بشینه. خشونت به صورت خونسردش نمی اومد ولی نسیم عصبانیت وحشتناکش رو دیده بود. حتی ضرب سیلیش رو هم چشیده بود! نفس عمیقی کشید. کارن دوباره تشکری کرد و روی یکی از صندلی هایی که دکتر مجیدی پیشنهاد داده بود، نشست. به نظر می رسید که هنوز نسیم رو ندیده. بالاخره توجه اش رو از اطرافیانش گرفت و نگاهش با نسیم برخورد کرد. بی اختیار نفس توی سینه ی نسیم حبس شد که حتی باعث تعجب خودش هم بود. احتمالاً حرف های ماهان روش تاثیر گذاشته بود. منتظر عکس العملی از کارن موند اما کارن بدون حتی سر تکون دادن مسیر نگاهش رو عوض کرد. مشخص بود که نمی خواست آشناییشون رو به روی خودش بیاره.
نسیم به یاد لحظه ای افتاد که کارن توی ماشین دستش انداخته بود. اخمی کرد و توجه اش رو به ماهان داد. نگاه ماهان هم برای چند ثانیه روی کارن زوم کرده بود. شاید حضور امشب کارن دلیل دعوت شدن نسیم به این مجلس بود. زیر لب گفت: می دونستید دکتر شفیق هم دعوته؟
- نور چشمی رئیس دعوت نباشه؟
نسیم لبخند زد.
romangram.com | @romangram_com