#_به_من_بگو_لیلی_پارت_291

نسیم یکی از ابروهاش رو بالا انداخت. عادت به دیدن این روی ماهان رو نداشت. یه جوون شوخ و بانمک. گفت: من الان می تونم به جرم فریب شکایت کنم!!

ماهان با پررویی کارتش رو بیرون آورد و جواب داد: اگر وکیل خواستی، خبرم کن!

نسیم با خنده سر تکون داد و روش رو برگردوند. همون لحظه، آدمی که حدس می زد امشب اینجا ببینه، جلوی چشم هاش ظاهر شد. کارن با کت چهارخونه ی قهوه ای – سرمه ای و پیراهن و شلوار سرمه ای ساده، داشت طول سالن رو قدم می زد. مثل همیشه خوش لباس و مرتب، با حال و هوای ریلکس و پرادعایی که اطرافش موج می زد. نسیم حس کرد، تنها کسی که توی این جمع از تشویش درون کارن باخبره، خودشه. این آدم کسی نبود که نشون می داد، یا سعی می کرد که نشون بده.

- جذابه، نه؟

با صدای ماهان به خودش اومد. چشم از کارن برداشت و جواب داد: با من بودید؟

- پرسیدم «جذابه؟»

- چی؟

- کارن.

- دکتر شفیق؟

ماهان به صندلیش تکیه داد و گفت: هر جا میره چشم ها دنبالشه!

- خب... چشم من که نیست.

ماهان آروم خندید.

romangram.com | @romangram_com