#_به_من_بگو_لیلی_پارت_290
ظاهراً نسیم رو نشناخته بود. البته نسیم انتظاری نداشت که رئیس یه بیمارستان با اون همه مشغله و دوست و همکار، کسی رو بعد از یک بار دیدن به خاطر بیاره. ماهان جواب داد: پروفسور! ایشون خانوم محسنی هستند... همون دوست روانکاوی که بهتون معرفی کردم.
دکتر مجیدی نسیم رو برانداز کرد و گفت: بله... الان شناختم. خیلی خوش اومدید.
به خانوم مسنی که موهای رنگ کرده و پانچوی طرحدار داشت، اشاره کرد و گفت: خانوم! ماهان و...
و جمله اش رو ناقص گذاشت. احتمالاً نمی دونست باید نسیم رو با چه عنوانی معرفی کنه... دوست؟ نامزد؟ دوست دختر؟!! زن جلوتر اومد و با خوشرویی احوالپرسی و تعارف کرد. با یک نگاه هم می شد تشخیص داد که ماهان رو از نزدیک می شناختند. خوشبختانه در مورد رابطه اش با نسیم کنجکاوی نکردند که خیلی باعث آرامش بود.
بعد از یکی دو دقیقه گپ، به طرف همون میز قبلی حرکت کردند. نسیم روی یکی از صندلی ها نشست و موها و شالش رو مرتب کرد. کسی رو اینجا نمی شناخت ولی آدمی نبود که از جاهای ناشناخته هراسی داشته باشه. مهمونی پر سر و صدایی نبود و حتی صدای صحبت آدم های مختلف رو می تونست از میزهای ب*غ*لی بشنوه. توی سالن انگار همه همدیگه رو می شناختند.
ماهان هم چند باری مودبانه از جاش بلند شده بود تا به میزهای دیگه سر بزنه و صحبت کوتاهی باهاشون داشته باشه. نسیم ترجیح می داد که همراهش نره و تمام مدت فقط لبخند بزنه. این بار قبل از اینکه ماهان دوباره از جاش بلند بشه، پرسید: گفته بودید تنها اومدن ناجوره؟!
- چطور؟
نسیم لبخندی زد و گفت: آخه من خیلی ها رو می بینم که تنها اومدن!
ماهان زیر خنده زد که باعث می شد با این پلیور پسرونه ی طوسی خیلی جوون تر نشون بده. نسیم هم به خنده افتاد. ماهان تک سرفه ای کرد و با چهره ای که به زور می خواست جدی نگه اش داره گفت: من که نگفتم کسی تنها نمیاد... گفتم من دیگه روم نمیشه.
- اهوم... که اینطور!
ماهان دوباره لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: اگر نمی گفتم که نمی اومدی!
romangram.com | @romangram_com