#_به_من_بگو_لیلی_پارت_289

- وسط آبان واسه مهمونی تو باغ سرد نیست؟

- حتماً سالنی، چیزی رزرو کرده.

نسیم یقه ی کت کوتاهش رو جمع تر کرد و دست هاش رو داخل جیب فرو برد. ماهان ادامه داد: چون ممکنه غریبه ها هم همراه مهمون ها باشند، تو خونه نمی گیرند... جمع همکار و آشناهاست...

- مثل من که با شما اومدم.

- البته تو غریبه نیستی.

نسیم دوباره لبخند زد. با دیدن تابلوی بزرگ باغ و دربونی که راهنمایی می کرد، داخل رفتند. از راه باریک بین آلاچیق ها عبور کردند. با اینکه به وقت شام نزدیک می شدند، خلوت تر از انتظار نسیم بود. ماهان به اطراف چشم می چرخوند. به نظر می رسید که دنبال چهره ی آشنایی باشه. کمی جلوتر، نزدیک در سالن کوچیک وسط باغ برای چند نفر سر تکون داد. با هم وارد سالن شدند که فضای گرم و نورانی داخلش خیلی دلچسب بود. از تعداد آدم های داخل سالن پیدا بود که مهمونی کوچیکی باید باشه. ماهان با هر کسی که از جمع می شناخت دست داد و نسیم رو با فامیلی معرفی کرد. احوالپرسی کمی رسمی بود اما حال و هوای جمع جوری نبود که نسیم رو معذب کنه. به خصوص که خانم ها با پوشش معمولی توی خیابون کنار خانواده هاشون بودند. میزبان هنوز برای خوشامد جلو نیومده بود ولی ماهان نسیم رو به طرف یکی از میز های کوچیک و گرد هدایت کرد. نسیم هنوز روی صندلی چرم سفید ننشسته بود که ماهان گفت: فقط یه لحظه... یه سلامی بدیم به دکتر.

- حتماً.

کیف و کتشون رو گذاشتند و به همون طرفی که ماهان اشاره می کرد، حرکت کردند. مرد مسنی به طرفشون می اومد. وقتی نزدیک تر شد، نسیم رو از تردید بیرون آورد. بله، این همون کسی بود که نسیم تو نگاه اول تشخیص داده بود. مرد با لبخند به ماهان دست داد.

- به به... خوش اومدی.

- خیلی ممنون... با زحمت های ما؟

- این چه حرفیه؟ خوشحالمون کردی پسر.

مرد به نسیم نگاهی انداخت و جواب سلامش رو داد. بعد رو به ماهان گفت: معرفی نمی کنی؟

romangram.com | @romangram_com