#_به_من_بگو_لیلی_پارت_288


از جاش بلند شد و سمت آینه رفت. با دیدن موهای به هم ریخته و پوش کرده اش پشیمون شد و سریع گفت: البته...

- مشکلی هست؟ اگر...

دوباره صدای ناراحت ماهان ذهنش رو درگیر کرد و گفت: نه، چیزی نیست. منتظرم.

وقتی قطع کرد، نگاهی به ساعت و بعد قیافه اش انداخت. با فکر صاف کردن موهاش آهی کشید و به طرف حمام دوید.

چند ساعت بعد، ماهان ماشین رو داخل پارکینگ پارک کرده بود و هر دو در حال قدم زدن به طرف باغ بودند. صورت ماهان خندان بود که حتی هوای تاریک روشن دم غروب هم پنهانش نمی کرد. نسیم هم ناخودآگاه لبخندی زد و پرسید: چیزی شده؟

- بله؟

- می خندید!

- آخه فکر نمی کردم بیای!

- ...

- ممنون که به من اعتماد داری.

نسیم از لحن خودمونی ماهان تعجب کرد ولی بروز نداد. فقط لبخند زد.


romangram.com | @romangram_com