#_به_من_بگو_لیلی_پارت_287

- اوووم... امری داشتید؟

- حقیقتش...

- ...

- امشب برنامه ای ندارید؟

ذهن نسیم لحظه ای گیج زد و بعد متوجه منظورش شد. ولی نمی دونست چی باید جواب بده. ماهان ادامه داد: حقیقتش یکی از آشناهام دعوتم کرده، گفتم اگر شما وقتتون آزاده... با من بیایید!

نسیم دستی بین موهاش کشید و آب دهانش رو قورت داد. پرسید: شام؟

- بله... یه باغ رستوران تو فرحزاده. خیلی ها دعوتند. من هر بار رد کردم. این بار دیگه روم نشد.

صداش خیلی خجالت زده شده بود که نسیم رو کمی معذب می کرد. ماهان دوباره گفت: یه جمع خانوادگیه... من چون قصدم ایران موندن نیست، تو این سه سال با کسی... رابطه ای نداشتم... تنها رفتن هم خیلی... ناجوره.

- متوجه ام.

- به عنوان یه همکار با من میایید... ولی اگر مایل نیستید من اصرار نمی کنم.

نسیم چند ثانیه فکر کرد. یه شام خانوادگی تو یه جای عمومی چه ایرادی داشت؟ جواب داد: باشه میام. فقط آدرسش رو...

- خودم میام دنبالتون.

romangram.com | @romangram_com