#_به_من_بگو_لیلی_پارت_283

خنده ی دکتر یزدی بیشتر شد و حقی ادامه داد: چرا؟؟ واقعاً چرا؟

نسیم: من تیکه ننداختم... چرا همه – حتی قشر تحصیل کرده – فکر می کنند فقط مردها حق خواستگاری دارند؟!

حقی: اوه اوه... بحث فمینیستی شد، من خودم رو کنار می کشم!!

نسیم خندید و گفت: جای آقای صدیقی خالی، یه کم می خندید.

یزدی: سلام برسونید بهشون!

نسیم: چشم.

حقی: آره... دلم برا عمو جونم تنگ شده.

یزدی خندید و در مورد منظور حقی، برای نسیم توضیح داد: بهش گفتم شب واسه دخترم خواستگار میاد... میگه من قصد ازدواج ندارم!!

حقی: چیه خب؟ والا تو فامیل ما هر دختری می خواد شوهر کنه، از مادر من اجازه می گیرند.

نسیم: خب کیس مناسبی هستی دیگه!

حقی از روی میز بلند شد و در حالیکه یقه و لباسش رو مرتب می کرد، گفت: قصد ازدواج که ندارم... ولی اگر شما خیلی اصرار دارید، می تونم استثنا قائل بشم.

نسیم و دکتر یزدی آروم می خندیدند. وقتی پای حقی وسط می اومد، کلاً هیچ چیز جدی نبود. نگاه نسیم به کارن افتاد که وسایلش رو جمع کرده بود و این طرف می اومد. وقتی به میز رسید رو به نسیم گفت: بریم!

romangram.com | @romangram_com