#_به_من_بگو_لیلی_پارت_284


حقی: بودید حالا! شام در...

با نگاه عصبانی کارن ساکت شد.

دکتر یزدی تک سرفه ای کرد و با ابرو به نسیم اشاره داد. جو سنگین شده بود اما حقی از رو نرفت و گفت: دارند واسه من زن می گیرند... شما داماد نمی خوایید؟

- ...

- دختر چشم آبی ندارید؟

کارن آماده ی انفجار، بهش خیره شده بود و نسیم خودش رو مسئول می دونست. کسی اینجا از وضعیت روحی کارن خبر نداشت. نسیم سریع رو بهشون گفت: خداحافظ آقایون... به خانواده سلام برسونید!

هر دو مرد کوتاه خداحافظی کردند. کارن فقط برای دکتر یزدی سر تکون داد و گفت: خدانگهدار!

دکتر حقی و یزدی به هم نگاهی کردند و کارن دنبال نسیم به طرف خروجی راه افتاد. تمام راه تا بیرون سالن توی سکوت گذشت. نسیم پا تند کرد که زودتر از آقای حیدری هم خداحافظی کنه و بیرون بزنه. باز فکر اتفاق توی ماشین به سرش زده بود و فقط می خواست از این مرد دور بشه. اما کارن هم سرعتش رو بالا برد و زیر لب گفت: چه خبرته؟!

نسیم بدون نگاه به عقب گفت: شما تشریف ببرید. من خودم میرم.

- یعنی چی؟

- ...


romangram.com | @romangram_com